بسی بیهوده زیست می کنیم. دلم هوای دور دورای کودکی را کرده است.زندگی کاملی دارم ولی در حیرتم از برخی افراد که چگونه زیست می کنند و دم بر نمیآورند از زندگی که فقط و فقط دیواریست که هرچه محکمتر بر آن میکوبی دستت بیشتر درد می گیرد.
حالم از این مینیمالها به هم میخورد.متاسفانه الان دارند میتازند.آدمها دیگر حال و حوصله نوشته های بلند را ندارند.میخواهند یک جمله بخوانند و در آن یک جمله دنیایی از فهم را کسب کنند.کاش من در عصری که تئودور عزیز زنده بود نفس میکشیدم.دورهای که آدمیان عاشق رمانهای کلاسیک بودند.
دوره ای بس طولانیست که از هیچ چیز به جز صحبت کردن کودکانه با دیگران، لذت نمیبرم.فقط و فقط دوست دارم خودم را لوس کنم.
برای بازگشت به دنیای مجازی همین بس است.
کماکان هم بزرگترین دغدغه ی ذهنی ام این است که واقعا از کی به کا رفتیم … به یاد مرحوم فرهاد
دلگیری نوروزی
به اصغر قاتل که بزرگترین خدمت را به بشریت کرد
ترکیه ، کشوری که در غرب آن مزرعههایی از ساق وجود دارند و بعضی از این ساقها حتی از ساقهای او هم زیباتر هستند ؛ بسیار کشیده و خوشتراش . البته نباید هنر طراحی لباسهایی که جلوه ی بیشتری به این ساقها میدهند ، فراموش کرد . چهارشنبه انتخاب واحد است و من تصمیم گرفتهام که همه را بگذارم و بروم و چندین نفر را به قتل برسانم . سپس بنشینم و آهنگهایی به زبان ترکی گوش بدهم که همه ی آنها را گاندیش خوانده باشد .
احتمالا کشتن یک آدم با چوب ، باید کار سختی باشد . با چاقو هم راحتتر است و هم مطمئنتر . اول از همه نوبت کسانی است که دوستشان میداشتم . جذاب خواهد بود . هر کس را که روزگاری میخواستم با چاقو خرخرهاش را میبرم .
به حضرت مسیح و احمد شاملو و همه ی مصلوبین
سبکم کن ، سبکبارم کن ای پدر
پ . ن : اینک منم آن شاه شاهان … مسیح حاصل درد و جاودانگی یک شبح مصلوب
به زندان
خالی تر از خالی و سقوطی به آرامی ولی با شتاب زیاد و پر از اضدادم .
قبر رضا
انسانم آرزوست
—————-
مو آن مستم که پا از سر ندونم
سر و پایی به جز دلبر ندونم
دلارامی کزو گیره دلآرام
به جز ساقی کوثر ندونم
به فرهاد و ساره
تو فکر یک سقفم ، یه سقف بیروزن ، یه سقف پابرجا ، محکمتر از آهن ، سقفی که تنپوش هراس ما باشه ، تو سردی شبها لباس ما باشه
سقفی اندازه ی قلب من و تو ، واسه لمس تپش دلواپسی ، برای شرم لطیف آینهها(لحظهها) ، واسه پیچیدن بوی اطلسی ، زیر این سقف با تو از گل ، از شب و ستاره میگم ، از تو و از خواستن تو میگم و دوباره میگم ، زندگیمو زیر این سقف با تو اندازه میگیرم ، گم میشم تو معنیه تو ، معنیه تازه میگیرم
سقفمون افسوس و افسوس ، تن ابر آسمونه ، یه افق ، یه بینهایت ، کمترین فاصلمونه
تو فکر یک سقفم ، یه سقف رویایی ، سقفی برای ما ، حتی مقوایی ، تو فکر یک سقفم ، یه سقف بیروزن ، سقفی برای عشق ، برای تو با من
سقفی اندازه ی قلب من و تو ، واسه لمس تپش دلواپسی ، برای شرم لطیف آینهها ، واسه پیچیدن بوی اطلسی ، زیر این سقف اگه باشه پر میشه عطر تن تو ( از گرمای تو ) ، لختی پنجرههاشو میپوشونه پیرهن تو ( دستای تو ) ، زیر این سقف ، خوبه عطر خودفراموشی بپاشیم ، آخر قصه بخوابیم اول ترانه پا شیم
سقفمون افسوس و افسوس ، تن ابر آسمونه ، یه افق یه بینهایت ، کمترین فاصلهمونه
تو فکر یک سقفم
به ساره – پرواز با خورشید -
بگذار که بر شاخه ی این صبح دلاویز
بنشینم و از عشق سرودی بسرایم
آنگاه به صد شوق ، چو مرغان سبکبال ،
پر گیرم از این بام و به سوی تو بیایم
خورشید از آن دور ، از آن قله ی پربرف
آغوش کند باز ، همه مهر ، همه ناز
سیمرغ طلایی پر و بالیست که چون من
از لانه برون آمده ، دارد سر پرواز
پرواز به آنجا که نشاط است و امید است
پرواز به آنجا که سرود است و سرور است
آنجا که سراپای تو ، در روشنی صبح
رویای شرابیست که در جام بلور است
آنجا که سحر ، گونه ی گلگون تو در خواب
از بوسه ی خورشید ، چو برگ گل ناز است
آنجا که من از روزه هر اختر شبگرد ،
چشمم به تماشا و تمنای تو باز است !
من نیز چو خورشید دلم زنده به عشق است .
راه دل خود را نتوانم که نپویم
هر صبح ، در آیینه ی جادویی خورشید
چون مینگرم ، او همه من ، من همه اویم !
او روشنی و گرمای وجود است
در سینه ی من نیز دلی گرمتر از اوست.
او یک سر آسوده به بالین ننهادهست
من نیز به سر میدوم اندر طلب دوست
ما هردو در این صبح طربناک بهاری
از خلوت و خاموشی شب ، پا به فراریم
ما هردو ، در آغوش پر از مهر طبیعت
با دیده ی جان ، محو تماشای بهاریم
ما ، آتش افتاده به نیزار ملالیم
ما عاشق نوریم و سروریم و صفاییم ،
بگذار که سرمست و غزلخوان من و خورشید
بالی بگشاییم و به سوی تو بیاییم .
نفریننامه
از خودم بدم میآید ، بدک که نه ، از خودم متنفرم ، آن هم نه کم بلکه به شدت . به شدت از خودم متنفرم و البته به شدت از خودم خسته شدهام یا شاید از خودم بیزارم .
موجودی احمق ، بیشعور ، پستفطرت با هزاران هزار مشکل فکری و روانی ، بدون هیچ عشق و علاقه و هدف در زندگی ، با روحیهای بسیار حساس و ضربهپذیر . موجودی که در همه ی بنبستهای مدرنیسم و پستمدرنیسم گیر کرده و بهناچار تبدیل به یک تیپ از نوع بشر شده است و از قضای بد اسیر تیپ روشنفکر شده است ، تیپی که بدبختترین نوع تیپهاست در تمام تاریخ چرا که بسیاری از واقعیتهای اجتماعی را خودش تعریف میکند و خودش هم در اعماق وجودش میداند که چقدر تعریفهای پوچ و تهی است و فقط تعریف می:ند چون تیپ اربابان میخواهند که تولید شود . موجودی که هربار که به یک تابلو نگاه میکند در خود میماند که این زندگیاش هم شاید یک تابلو نقاشی باشد و فقط حرکت در چند بعد داشته باشد . موجودی که گهگاه با خود میاندیشد که همه ی حیات و دنیایش یک بازی کامپیوتری است و …
لعنت بر اگزیست و سارتر با هم ، از خودم بدم میآید چراکه من با معیارهای جامعه انسان کثیفی هستم با یک اینترفیس زیبا ، چیزی شبیه یک بادکنک که بر فراز آسمانها در حال پرواز است و زیباییاش تحسین همه را برمیانگیزد و با دیدنش همه آرزوی پرواز میکنند ولی درونش پر است از کثافت و کافی است که متلاشی شود تا دنیایی را کثافت بگیرد .
من هنوز نمیدانم که خدا وجود دارد یا ما در توهمیم و میتوانم ساعتها برایت از بودنش برایت صحبت کنم تا آن حد که اشک در چشمانت حدقه بزند از شوق نیاز به پرستش ، آنچنان برایت مثنوی شرح دهم که مولانا هم خودش بماند که چه گفته و تو در عرفان و شرح عشق به جایی برسانم که عطار با منطقالطیر تو را میرساند ولی هنوز خودم هیچ نمیدانم .
انسانی عیاش و بدون آرزو ، بدون دین ، بدون هدف و بدون …. ، لعنت بر من ….
تمام
به همه ی قابلههای عاشق
دست در بطن همه ی مادرانی میبرم که عاشقانه ، نطفه ی فرزندانشان را بستهاند و با نفرتی زایدالوصف ، کودک را از رحمشان بیرون میکشم و به گوشهای پرت میکنم بل آن کودک بمیرد و نبیند برزخی را که از سر نادانی پدر و مادرش به آن پا مینهد .
به حسین پناهی ” خدا به من نزدیکه , همین قدر که تو از من دوری! “
چهاردهم تیر است امروز ، یک ماه دیگر چهاردم امرداد است . خدایش بیامرزاد . دلم برایش تنگ شده است . بشتابید ولی آهسته !
اسب دریائی روحم , تو ساحل برق میزنه عین سراب. روح من پاکه مثل دل تو مثل چش سگ مثل دست نوزاد سردمه !! مثل آغاز حیات گل یخ. جشن مرگم برپاست! این هم از همراهم ؟ من به دنبال دوای خودمم , ورنه اینو ازبرم , این که هر کی خودشه! چه کنم؟ ها ؟ چه کنم؟ شلغم و لبوی هیچ وقت , از کجا گیر بیارم؟
به صادق هدایت
یک دوست دیگر هم دارم که بسیار بسیار دختر مهربانیست . همه ی پسرهای دنیا را حتی بیشتر از جانش دوست دارد و حاضر است با هر کس که تماس گرفت از صبح تا شب لاس بزند ، آن هم نه خشک بل تر ، آنچنانکه آب از لب و لوچه طرف راه بیفتد و هوس کند ؛ تازه همه ی این امکانات هم به صورت رایگان . میگویم که بسیار دختر مهربان و دوستداشتنیای هست و تازه در همه ی عمرش فقط و فقط یک دوستپسر داشته و بقیه فقط و فقط دوست معمولی بودهاند و هستند که میآیند ، لاس میزنند و میروند و البته اگر پولدار باشند بیشتر میمانند و اگر بیپول کمتر .
این دوستم چون هنوز دختر است ، دربهدر دنبال یک شوهر پولدار میگردد . آنقدر پولدار که حتی اگر لازم شد شوهر عزیزتر از جانش با پول حتی خدا را هم برایش بخرد و در عالم هستی دخل و تصرف کند . خوشا به حال شوهر این دوستم . از همین حالا به او که فکر نمیکنم هیچگاه نمود خارجی پیدا کند حسادت میکنم چراکه این دوستم واقعا موجود مهربانیست . بارها به خود من گفته است که اگر پولدار بشوم حاضر است تا انتهای عمرم که امیدوار است بسیار کوتاه باشد ، عاشقانه همچون پروانه که شمع را دوست میدارد ، دوستم داشته باشد و با من شبها را روز گرداند . البته از قبل طی کرده که دوستانی هم دارد که نسبت به آنها حتی دوران ازدواجش هم وظیفههایی دارد و اگر روز را با آنها شب نکند ، آنها دلشان میشکند و من هم از قبل همه ی شروطش را پذیرفتهام چراکه واقعا از دل و جان دوستش میدارم و از صبح تا به شب برای رسیدن به آن حد ثروت چونان یک خر ، مسافرکشی میکنم که عشقم را به او ثابت کنم .
به خاطر دارم که یکبار بسیار بسیار در فکر بودم و در اعماق برای خودم سیر میکردم ، در پی بلبلان مست بودم و مستان الست با محمد رضا لطفی و درویشهایش . دستم بر روی سهتار بالا و پایین میرفت به یاد لطفی و به تقلید از او ، قافلهسالار را زمزمه میکردم :« خوش میکنی درمان من ، ای دین و ای ایمان من ، ای بیدلان را سلسله ، ای شبروان را مشعله ، ای قبله ی هر قافله ، ای قافلهسالار من » و او بود در جان من خوش میرفت و درمانم میکرد که ناگاه همچون اجل معلق نمیدانم در خیال یا واقعیت دوستم بر من رسید و گفت که اینگونه عشقت را به من میخواهی ثابت کنی و از آن روز کذایی اگر شما دیدینش ، من هم دیدم .
اینگونه میگذرد روزگارم .
به جلال آل احمد
عجب هیکل ردیفی دارد این خانم دشتی ؛ من را به یاد هیکل همسر یکی از دوستانم میاندازد . آخر میدانید ، این دوست من همه ی زندگیاش همین زنش است که من هیچگاه ندیدمش ولی از بس که این دوستم ، دوستش دارد او را ندیده کاملا میشناسم ، درست مثل همین خانم دشتی که هیکلش واقعا فوقالعادهاس . قدش همقد خود من با سینههایی گرد و سفت ، ناخنهای لاکزده و همیشه هم آرایشکرده ، کمی و نه خیلی زیاد تپل به گونهای که گوشت روی تنش به راحتی با دست قابل لمس است و البته پوست بسیار لطیف ، چشمهای درشت و لبهای قلوهای که مزه ی رژ لب میدهد ؛ درست همانند همسر دوست من که دوستم به خاطر اینکه ماهیچههای حلقوی مقعدش حالت الاستیک خود را از دست نداده به انازه ی همه ی دنیا دوستش دارد و اگر حالت الاستیکش را از دست بدهد ، دوستم دیگر دوستش نخواهد داشت .
به دوستم و زنش و خانم دشتی چه مربوط که الان بالاترین تیراژ کتاب در ایران 3000 جلد است ، آنها کلا یک هدف دارنددر تمام زندگیشان و شاید دو هدف ؛ اول اینکه هیکل خودشان و همبسترشان به هم نخورد و دوم اینکه هر روز خودشان و همبسترشان را تقویت کنند برای همبستری شب بعد تا زمانی که بچهدار شدند و بچهدار هم که شدند ، دیگر بچه میآید وسط و گرفتاریهای بزرگشدنش ؛ بیچاره خانم دشتی که همبستر مشخص و بچه ی مشخص ندارد .
البته در زندگی دوست من به جز سکس چیزهای دیگری هم هست ، مثلا همین خانم دشتی چند هفته یکبار ( زمان کمردردهای همسر دوست من ) با دوست من بساطی دارند و شرابی و رقصی و مستی . دوست من 2 بچه دارد ، یکی از همسرش و دیگری از خانم دشتی که البته گهگاه دوستم به خاطر بچه ی خانم دشتی که در 4 ماهگی سقطش کردهاند ، اندوهگین میشود و چند قطرهای اشک از روی عشق به فرزند میریزد . خانم دشتی هم بسیار حس مادرگونهای دارد ، نمیدانم شاید عشق مادری بشود اسمش را گذاشت . سینههایش را که میخوری ، حتی اگر خر هم باشی میتوانی این حس و حسرت مادری را در چشمانش بخوانی ، حتی افتادگی سینههایش هم بعد از بیست و پنج سال زندگی به قول خودش سگی حتما از همین شدت و عمق حس مادری است .
اما تجلی مادر بودن خانم دشتی را در لحظههایی که با حشیش چت میزند ، میتوان لمس کرد ، به خدا در آن لحظهها دوستداشتنیتر میشود . مینشیند و دانهدانه بچههایی را که برایشان از روی بدشانسی یا بیاحتیاطی مادر بوده ، برایت میشمارد و گریه پهنای صورتش را میپوشاند . در همان لحظات دوستداشتنی میشود و تن لختش همچون چشمهایش برایت برق میزند و الخ .
به حسین پناهی و نازی که دیریست دلگیرمش
سیاهتر از سیاهم در این روزهای روسیاهی یاران گذشته و بس سخت میگذرد همه ی این ثانیههای نفرین و نفرت . لعنت بر همه ی غارتگران که فکر و اندیشه و وجودم را غارت کردند و من شدهام چونان یک زمین پر از اسب که مدام این اسبها میآیند و میروند و درونم را لگدمال به من میدهند ، هر ثانیه لگدمالتر از ثانیهای پیش و میدانم که تابلوی من دیگر هیچگاه کنتراستی نخواهد داشت و حتی دیگر جملات هم ظرفهای مناسبی برای حرفهای من نیستند و شاید این یعنی مرگ برای من .
به هدایت و پناهی و لطفی و مولانا
هوس لنز 3 میلیمتری کردهام ، هوسی حتی بیشتر از هوس شمال . هوس رخت عزا هم کردهام . شاید ویار باشد ، کسی چه میدان که من چندماهه جهانی را آبستنم . گیتار هم میخواهم ، یک گیتار اسپنیش آخر دیشب اسپانیا قهرمان فوتبال اروپا شد ، آن هم بعد از 44 سال . اگر من یک گیتار اسپنیش داشتم « باز صدای بیصدای فرهاد » را آنقدر میخواندم که این داستان دستهای فقیر و چشمهای محروم افریقا حلشود . چه میگویم ؟ من حتی از پرتره ی خودم هم بدم میآید ، چه برسد به دکتر حسین پدرام و در این لحظات فقط فرهاد میچسبد بی پیانو و با گیتار اسپنیش و صدای سوت ، صدای سوتی که مخ من یکی حداقل سوت بکشد و آنقدر ادامه پیدا بکند که من یا دیوانه شوم و یا بمیرم ، درست مثل همان عضو خانواده فرهاد اینها که ویلن کلاسیک میزد و یا اصلا مثل گل یخ و شاید مثل جشن مرگم که برپاست .
خاک بر سر تویی که فکر میکنی که خودکشی کم آوردن است ، احمق عزیز و دوستداشتنی با قدی چون سرو و هیکلی چون سروناز ، خودکشی همانا یگانه روش خداکشی است که از دست هر کسی بر نمیآید . پناهی همان هدایت بود ، همانگونه که نمیدانمهایش یگانه همتای بوف کور است و همانگونه که نازیاش همان چشمان گیراست که در اتاقی آرمیده است و شاید شریعتی با همان یک و بینهایت صفرش یگانه سروش هستی باشد . چه قدر این فرهاد خارجی را بد میخواند .گنجشکک اشیمشی را عشق است همانند همان عروسک آرمیده آن دخترک که یا تا ابد چشمانش باز است و یا تا ابد بسته و بدبخترین عروسکها آنهایی هستنند که چشمانشان کرکرهی بیش نیست که با بالا و پایین شدن بدنش ، چشمانش باز و بسته میشود . گنجشکک اشی مشی . مرغ سحر . بلبل پر بسته . چشای آبی تو . رقص مولانا . مهر حافظ .
نمیتوانم باور داشته باشم وجود پروردگار مهربان عالم را . هیچگاه . مگر میشود او باشد و اینگونه باشم . در اعماق وجوم آتشی است که میسوزاندم . عجیب لهبناک .
ربالنوع ساختن کار سختی نیست فقط کمی فکر میخواهد که چه ربالنوعی برای صحنه مورد نظر نیاز است ، همانگونه که آن لکاته اثیری به وجود آم و یا همین نازی دوستداشتنی . مهم این است که این ربالنوع ربالوع بشریت باقی بماند . من هم خودکشی خواهم کرد بدون شک در یک روز آفتابی در تابستان در اتاقی با یک اسپیلت که نعش بو نگیرد و کرمها به سراغم نیایند . کسی را ندارم که سراغ از من بگیرد ، پس تا ماهها و سالها همانند « سالهاست که مردهام » مرده میمانم و کسی حتی نخواهد فهمید که من مردهام و یا زندهام . همه و همه در یک ظهر تابستان در یک قصر یخی با یک اسپیلت .
میگوید « لا فتی الا علی ، لا سیف ال ذوالفقار » و اسمش را گذاشته ذوق مستی ، احتمالا در 40 یا 60 سالگی که به آخر خط رسیدهام دوباره مسلمان خواهم شد و شدیدا هم به ظهور منجی معتقد خواهم شد که او میآید و زمین را از وجود ناپاکان پاک خواهد کرد .
نمیدانم شاید هم چند دقیقه دیگر دوباره مسلمان شوم و خودکشی را بزرگترین گناه عالم بدانم ، ای کاش هیچگاه هوس صدای محمدرضا لطفی را الان نمیکردم ، آنقدر این صدا گرم است که ناخودآگاه تو را به سمت قافلهسالار میگرداند .
ای فخر من ، سلطان من ، فرمانده ی خاقان من ، چون سوی من میلی کنی ، روشن شود چشمان من
ای یار من ، ای یار بیزنهار من ، ای دلبر و دلدار من ، ای محرم و غمخوار من ، ای در زمین ما را قمر ، ای نیمه شب ما را سحر ، ای خطر ما را سپر ، ای ابر شکربارمن ، خوش میروی در جان من ، خوش میکنی درمان من ، ای دین و ای ایمان من ، ای عمر گوهردار من ، ای شبروان را مشعله ، ای بیدلان را سلسله ، ای قبله هر قافله ، ای قافلهسالار من
و اینجاست که من در برابر مولانا جلال الدین محمد بلخی رومی کم میآورم . بسیار بزرگ است او و موجودی است عجیب و شاید خود خدا باشد . خدا هم خود اگر باشد نمیداند …
به پرویز مشکاتیان به خاطر همهچیز
من قوزی بودن را دوست دارم همانگونه که شماهاصاف بودن را دوست دارید . من دوست دارم که کمرم بیشتر از این هم تابشود تا من صدای انگشتانم بر روی سیمها را بهتر بشنوم و زبانم ، ستایشگر انگشتان رامشگرم باشد ؛ به هر حال کماکان به تعداد آدمهای روی زمین راه وجود دارد برای رسیدن به خداوند و مخملباف است که برای خودش طامات میبافد . امرز داشتم فکر میکردم مثل همیشه به یک موضوع تکراری ، به این که چقدر این آدمها زیادند و چرا همه ی آنها هدفون دارند و من چند روز است که هدفون ندارم و به قول دکتر شریعتی اندیشیدم و گریستم .
من چقدر دختران قدبلند را دوست دارم ، درست به همان اندازه که دختران برنزه را دوست دارم و درست به همان اندازه که دختران ناز را دوست دارم . گهگاه فکر میکنم که چه چیزی را دوست خواهم داشت ؟ جالب است برایم که فکر کنم به این موضوع . ساعتها و ساعتها را میگذرانم و لذت میبرم . از روزی که همه ی دوستانم ترکم کردند و شاید گریختند ، خیلی نمیگذرد و هنوز هم نمیدانم چرا ؟
گهگاه میاندیشم که شاید همه و همه ی این لحظات که درست به سختی نفس کشیدن برایم میگذرند ، یک سراب بیش نباشد و فردا همه ی سیستم این توهمات تمام شود و ما همه تمام شویم ، یعنی همه ی این پیامبران و شاعران و … همه یک عمر فقط چرت محض گفته باشند ، خیلیها میگویند که این همه خزعبلات که همه ماشاالله عین هم هستند نمیتواند اتفاقی باشد و حتما یگانه عالم وجود دارد ولی همانگونه که این مسلمانها و مسیحیها و جهودها به پیامبرانشان و کتابهایشان مینازند و در برابر احدیت واحدشان خضوع و خشوع میکنند ، من نیز در ایندورترین نقطه ی تبعید جهان به کفر خویش مینازم وعمیقا معتقدم که کفر من از همه ی این چرت و پرتهای الهیون ، الهیتر است .
دو سال پیش شدیدا معتقد به ظهور ناجی آخرالزمان بودم ، نمیدانم در این دو سال خودم را بیشتر شناختم و یا از خودم بیش به دور افتادم که حس میکنم که ناجی برای هرشخص ، خود آن شخص است و جامعه بشری اگر قرار است نهایتی داشته باشد ، همانا یگانه نهایتش خوب بودن تکتک افراد آن است و این چرت محض است که یک نفر با شمشیر میآید و نسل بدان را برمیاندازد و همان یک نفر به دست پیرزنی کشته میشود و آن پیرزن ….
این روزها این سادهاندیشیها و یا شاید این نهاندیشیدنها بیشتر آزارم میدهد و گاه همه ی راههای فرار از افکار برایم بسته میشود ، حتی سیگار عزیز که یگانه یارم در همه ی این لحظات سخت بوده ، برایم همچون زهر مار میشود و به سان انسان بیپناهی میشوم که روزها و شبها در این آرزوست که سنگهای ابابیل از آسمان به پاس بیایمانیاش فرو ریزد ؛ در این لحظات هوای تهوع ژان پل سارتر و شعرگونههای حسین پناهی به سرم میزند . دلممیخواهد آنقدر بخوانم و بشمارم که خوبم ببرد ولی مگر این نازی میگذارد که خواب به چشمانم بیاید . به یاد نازی و شاید نازیهای درون و بیرونم میافتم و دوباره هجوم فکر و اندیشه . در این لحظات است که هزاران بار به زاری از خدایی که هموز نمیدانم کیست ، خواستهام که من دیوانه شوم و دیگر هیچ نفهمم .
همانگونه که زنهای قدبلند را دوست دارم ، بل بیشتر دیوانگی را دوست دارم و شاید بیشتر ، که به زنان قدبلند و شوهرانشان لااقل حسودی نمیکنم و به دیوانهها بسی ، همچنین به تمام ایدزیها و سرطانیها که میدانند که احتمالا در 15 روز آینده به فجیعترین شکل ممکن خواهند مرد و به اسکیزوفرنیهای عزیز که در درون دنیایی زندگی میکنند که برای ما احمقها قابل تصور نیست و به کسانی که میتوانند آواز بخوانند .
و اینک این پگاه است که همه چیز را قطع کرد و تمام .
به مادرم
مادرم روزت مبارک .
شادمانه جاودانه و پرامید بمانی ، عزیزترینم .
امیدوارم همیشه قلب گرمت با من باشد .
دوستت دارم .
به کلاغها
چقدر کلاغ بودن را دوست دارم و چقدر به یک کلاغ برای حفظ کنتراستم نیاز دارم . شاید برای اولین بار است که احساس جاماندگی میکنم و از تهی سرشار بودن . چقدر این آدمها معماهای دوستداشتنی و جذابی هستند . فوقالعادهاند . غیز قابل پیشبینی . گاه یکیشان میتواند با یک کلمه یک دریا را در حلقت بگنجاند . قلب به قلب دوست دارم تکتک آدمهایی را که میشناسم و چهارمضرابهای عالم را . چه محشری است این حسین علیزاده . آدم را به اعتراف وا میدارد درست همانگونه که نازی آدم را . هیجانیس بشر . کوچیکه قایق من و نهایت هم «گفتگو آیین درویشی نبود» و «آزاده نخواهی شد جز در دل زندانها»
به تگزوپری و نازی
زندگی من هم درست به مانند سیم هدفون من که بودن یا نبودنش به چسب دوقلو و جهت سیم بستگی دارد ، به چسب دوقلو و جهت سیم هدفون بستگی دارد که زندگیام در این روزها همین نوشتنهاست و بدون « آن و آن » هم مگر میشود نوشت . فکرش را بکنید موجودی به لطافت شهریار کوچولوی آنتوان دو سن تگزوپری . موجودی که در همه ی عالم فقط و فقط «گل»ش برایش بود باشد و باقی نبود باشد . موجودی که از ببرها نترسد ولی از جریان باد وحشت داشته باشد و اگر در یک گلستان باشد که همه از یک نوع باشد ، مهم « گل خودش » باشد و دیگر هیچ . موجودی که یک گلی هست که او را اهلی کرده باشد . این یعنی رایحه ی تام برایش پیش ریحه جز معنا نداشته باشد . وای که چقدر وجود من میطلبدش .
تمام .
فقط و فقط به نازی
خر بودن هم عالمی دارد و معنایی و چه معنایی برتر است از خر بودن در عالم هستی وقتی که خر بودن ، خر بودن باشد . ماههاست که تشنه ی شنیدن این کلمه از یک دهان در همه ی عالم هستم و هر چه بیشتر میگردم ، کمتر دهانی را مییابم که به خر بودن خودش اعتراف کند و چه معنای والایی است این خر بودن ، آن هنگامه که در ردیف عاشق شدن و بودن قرار میگیرد و شاید دقیقا خربودن یعنی فرادوستی و درون خلوت ما غیر در نمیگنجد .
مهم نیست که انسان چقدر زیبا باشد ، مهم این است که بتواند یک خر واقعی باشد که درو خلوت ما غیر در نمیگنجد ، برو ، که هرکه نه یار منست ، بار منست و فقط خرانند و کسانی که خران را میفهمند ، در همه ی عالم خر نیستند . نازی جان ، نازی جان ، مرغ عشق از قفسش در رفته و من بعد از چندین ماه یک آواز را آنگونه که دوست داشتم گوش دادم و اینها همه از دوستی با تو حاصل شده است . هیچگاه فکر نمیکردم که اسطورهها هم بتوانند در واقعیت حضور پررنگی مثل تو داشته باشند .
تمام .
به ندا اس و بریتنی اسپیرز
قطعا یا آدم موجود احمقی بوده که هلوی حوا را به گندم خدا ترجیح داده و یا حوا موجود هلویی نبوده و یا شیطان موجود عوضی بوده که هلوی حوا را پستتر از گندم خدا نشان داده و هزاران شب که با سیگار و سردرد بخوابی و غصه ی روزهایی را بخوری که هیچگاه نبوده و یا غصه شرق و غربهای عالم را بخوری که همه انتزاعی هستند ، به پنجرهای خواهی رسید که یک هیچ بزرگ را در پشت دارد و یک قلمدان با طرح صحنه ی وصل معشوقههای صادق و شاید خیالات عباس معروفی . بریتنی را عشق است و آن عزیزی که بدون او نمیتواند ببیند و تنها میشود ، گور بابای همه ی دنیا .
هنوزم که هنوز است شراب و هنر و عشق مفاهیم انتزاعی هستند ، خواه تو عاشق نازی باشی یا نباشی و یا نازی برایت یک اسطوره باشد که سالهاست به تاریخ پیوشته است و از همان روزی که او رفته ، کماکان پای چپ توست که با هر ریتمی که میشنود بیاختیار برایت میرقصد و حالا تو مدام از معشوقهات بخواه که یک فرصت دیگر به تو بدهد که کماکان معتقد بمانی به همه ی اصولی که در دوران تحصیلت برای تعریف عشق کردهای و همان اسب سپیدها و همان سوارها . کشک را عشق است که با یک دوغاب از آن میشود همه ی عالم را سپید کرد و به جای همه ی «ف»های دنیا «پ» نوشت و گاهی وقتها با همین کشک آقدر میتوان پیچیده نوشت که هیچ کس حتی نواند بفهمد که همین کشک چیست .
و تو کماکان چون یک مرده ی متحرک راه میروی و هیچچیز هم بعد از روزها ارضایت نمیکند و تو خود را به در و دیوار میکوبانی و خوشحال میشوی که هنوز هم کسانی هستند که به تو زنگ بزنند و بگویند که دیگر هیچگاه حدودا نمیخرند و تو به همین امید گز میکنی خیابانهای شهری را که دیگر فقط مرگ را به رایگان میدهند و آرزو میکنی که ای کاش هیچگاه میان این دلمردگان دل نسپردی و شاید نفس کشیدی و شاید اساطیری زیستی .
بزرگترین آرزویم در زندگی این است که حتی یک روز هم شده ، همانند شیر بیشه انکیدو نفس بکشم و هیچگاه اسیر آن کتانها و کوهها نشوم ، با آهوها از یک چشمه آب بخورم یا حداقل یک چشمه پیدا کنم که در آن تن و بدنم را همراه با آهوها بشویم و گنجشکها از من نترسند و روی دستانم بنشینند و من چونان یک مترسک نباشم ، گور بابای سروشت دنیا و زمین و کهکشان و خورشید ، مخصوصا خورشید که قرار است خاموش شود و ما همه یخ بزنیم .
آرزویهای من هم شبیه گل نسرین است تقریبا . من دوست دارم سرطان بگیرم تا درد آنها را هم تجربه کنم و ایدز بگیرم که رنج آنها را هم تجربه کنم و نهایت آنها هم شیزوفرنی است ، یا شاید دیوانگی و یا شاید کلاغ شدن . دنیا باید از منظر آنها جذاب باشد ، خسته شدم از بس توی قالب آدم فرورفتم و دنیا را از دید ادمها و آدموار دیدم و کماکان بریتنی است که میخواند و جملات نداست که بر مخ من میرود .
میشینی تعداد لغات جملههای متنهای من را میشماری که چی بشه ؟ حالا 514 یا 515 چه فرقی دارد ، مهم اسن است که همهاش را باید با هم مچاله کرد و در گوشهای انداخت که همهاش غیرطبیعی و باورنکردنی است که یکسری احمق نشستهاند و طبیعی بود را تعریف کردهاند . چه میشد که من دیوانه میشدم و میفهمیدم که در ذهن آنها چه میگذرد و به چه فکر میکنند . حتما ذهنشان زیباست . اگر روزی کارگردان شوم ، مطمئنا فقط از دیوانهها فیلم خواهم ساخت که آن هستند که سخت غریب ماندهاند . دیوونه کیه ؟ عاقل کیه ؟ جونور کامل کیه ؟ واسطه نیار به عزتت خمارم ، و بریتنی کماکان baby one more time میکند و نمیداند که او را چگونه suppose کند و دیگر هیچ .
در آخر مثل همیشه من ماندهام با مغزی که پر است از محال و مدام از شاخهای به شاخهای میپرد مگر بیابد ظرفی را که لیاقت پیمانه شد را داشته باشد که ایکاش آن من لعنتی هم نبود .
و حتی یک آغوش هم دریغ میکنیم گاهی . تمام .
به کلیشه
کلیشه و کلیشه و کلیشه … از همون قریم بوده و تا ابد یعنی تا آخرین لحظه ی نفس کشیدن من ، خواهد ماند این کلیشه ی لعنتی … خوشحالیه کلیشهای ، تکراری … اه ، اه ، چندشآورید همه ی شما آدمهای کلیشهای … همه یه جور عاشق میشن ، همه فقط بلدن یه جور همدیگه رو دوست داشته باشن ، همه فقط یه جور آواز میونند همه فقط یه جور ساز میزنن ، همه ی شعرها یهجور ، نوشتهها یهجور … همه چیز تعریف مشخص داره … تهوع حتی شدیدتر از تهوع سارتر داره کمکم بهم دست میده توی این جامعه ی تخیلی …. احساس زنده به گوری ميکنم شدیدا … عکسام به درد هیچجایی نمیخوره چون توی هیچ ساختار کلیشهای قرار نداره ، شعرام چاپ نمیشن چون فکرشان کلیشه ی موردپسند عوضیهای ارشاد نیست ، حتی کاستم را هم نگه داشتهاند ، تکنوازی رباب را و میپرسم چرا ، راحت میگوید چون تکنوازی رباب مرسوم نیست … زندگی برایم حکم مرگ دارد میگیرد کمکم … خفقان … دور از دیار خویش ، تا کی توان کشید ؟
به تمام بیماران اسکیزوفرنی
حس میکنم دست چپم دارد کمکم فلج میشود . حتی نمیتوانم ، بنویسم .
هنر ، شراب و عشق
حتما پیش آمده برایتان که یک مطلبی ناپخته در گلویتان مانده باشد و منتظر یک همراه باشید که آن را برایتان بپزد و آنچنان مستتان کند که رقصکنان آن را عربده بزنید . چندگاهی هست که میخواهم این مطلبم را بنویسم و مدام مینویسم و آنگونه که میخواهم نمیشود و پاکش میکنم … های ، آهای ، تو کجایی نازی … عشق بیعاشق من
سعدی نصیحت نشنود ، ور جان در این ره میرود ؛ صوفی گرانجانی مکن ، ساقی بیاور جام را
و من کماکان منتظرت هستم ای ساقی تا شب کی برسد ….
تو فارغی و عشقت بازیچه مینماید ، تا خرمنت نسوزد ، احوال ما ندانی
خاطراتی خاص از خودم به خودم
زندگی یک مصروع چیزی بیش از اسپاسم عضلانی نیست و چند دقیقه خلسه ی خفیف و چند ساعت خواب که به مرگ شبیهترین است و چند روز بدن درد ، در تقدیر اوست که در یک فاصله چند دقیقهای مسافتی 12 کیلومتری را بدود و همیشه در دل او یک ترس بیش نیست که حمله ی بعدی کی و کجاست . یک لحظه مغز هنگ میکند و تمام . مهم نیست که چه بکنی ، دهانت کف میکند و همه ی عضلانت با هم شروع به کار میکند . دهانت قفل میشود و کمرت گوییا میخواهد که از وسط به دو نیم گردد ، ولی با همه ی اینها شیرینترین لحظات که هیچکس دیگر به جز او تجربه نمیکند ، همان لحظههای بین هوشیاری کامل و بیهوشی کامل است . فاصله ی کوتاهی که پیام عصبی میخواهد دذ کل بدن پخش شود . یک مالیخوییای خاصیست ، حتی خاصتر از ماریجوانا .
تو میخواهی چند کلمه بگویی و به اطرافیانت بگویی که نترسند و چیز خاصی نیست ؛ کلمات در ذهنت میآیند ، ولی بر زبانت هیچگاه نمیرسند و فقط یک نعره از تو برمیآید ، نعرهای شبیه بوق متد دستگاههایی که به قلب متصل میکنند ، آن هنگامه که مریض رفته است . البه شادابی پس از بیهوشی هم جذاب است ، بیدار میشوی ، به یاد نمیآوری که که هستی و در کجایی ، حتی نمیدانی که چه مدت خوابیدهای و همه ی حادثههای دنیا برایت چند ثانیهای تاخیر دارد . گویا که مغزت پالس ساعت نمیخورد . کمکم آن لحظههای شیرین تمام میشود و تو دوباره به دنیای لعنتیات بازمیگردی .
مالیخوییای صرع بارها از شراب گیراتر است ، از هر نوع شرابی . تمام .
حتی تعریف عشق هم جرات میخواهد ، چه برسد به عشقبازی !!!
با سعدی شروع میکنم که فرمود : « دلم تا عشقباز آمد ، در او جز غم میبینم » که کلمه عشق را بر زبانراندن کار گزافی است که این کلمه از ابتدای الفبای بشری گنگترین کلمه ی عالم بوده است و دورافتادهترین که از کلمه خدا هم دورافتادهتر است « عشق » . نمیدانم . سمیرا پرسید عشق چیست و رفت و من روزهاست که در جستجوی این معنایم و هرچه بیشتر میگردم ، کمتر مییابم که عشق گوهر است و گوهر نایاب .
بگذارید داستان را بنویسم . میخواستم بیشرمانه در چشمانش نگاه کنم و بگویم که عشق همین رابطه است . سیلان احساسات ا ، که دروغی بزرگ بود و آن زمان چیزی از احساس برای من و او باقی نمانده بود که دو تنها و دو سرگردان بودیم .بعدها هر چه بیشتر به این سوال فکر کردم ، بیشتر در جوابش ماندم که عشق چیست ؟ بعد از جدایی ، خواستم به او بگویم که عشق چیست که پنداشته بودم که این احساس نیازی که من به وجود او دارم ، همانا یگانه عشق عالم است تا بل باز شود گرهای که به گوشه ی چارقد مادربزرگم زدهام ولی هیچگاه حقیقت نداش که آن احساس نیاز بود و نه عشق .
چند روز است که دیوانه ی دیوانهام ! عینا قاطری که حجم و وزن بار فرداش را میفهمد ، کرخت و په … و عشق ، چند کیلو موز نه چندان اعلاست ، برای بیماری که نفسهایش به شماره افتاده است !
که هرچه بیشتر جستجو کردم ، کمتر فهمیدم و همه ی چیزی که این جستجو به من داد در این چند ماه ، همانا دید بهتر به زندگی بود و روحی سختتر برای تحمل بزرگترین مشکلات زندگی … نازی جان ، امشب حتما برایت میویسم چرا که میدانم شاد میشوی و این شادی تو در آن شب هم میتوانست یک معنای عشق باشد ،همانطور که یکی بودن نیایشهای دور بشری میتواند راهی به عالم وحدت و مفهوم عشق باشد .
تمام .
به فرهاد
هر چند ز کار خود خبردار نیم ، بیهوده تماشاگر گلزار نیم ؛ بر حاشیه ی کتاب چون نقطه ی شک ، بیکار نیم اگرچه در کار نیم ؛ امروز در این شهر چو من یاری نیست ، آورده به بازار و خریداری نیست ؛ آنکس که خریدار بدو رایم نیست ، وانکس که بدو رای خریدارم نیست .
اینقدر این آهنگ فرهاد رو گوش دادم در طول عمرم که تعداد آن از تعداد انگشتهای دستها هم بیشتر است . تابستان حتما کافیشاپ را باز میکنم . خسته شدم دیگه از بس که این آهنگ را تنها گوش دادم . میفهمی ، خسته .
تمام .
شخصیتهای یک نمایشنامه
از شمس و مولوی و سعدی و حافظ و خیام و شیخ محمود شبستری آغاز میشود این نمایشنامه . اینها همه شخصیتها هستند . کریشنا و جان بانیان و جان میلتون هم میآیند . اینها هم برای خودشان کلاسیکهایی هستند . فردوسی و هومر هم هستند . افلاطون و سقراط و بقیه دار و دسته ی یونان هم میآیند . ژان پل سارتر و فرانسویها هم هستند . روسها هم مگر میشود نباشند . داستایوسکی و تولستوی و بقیه روسها از 2 ساعت قبل آمدهاند .
بریتنی اسپیرز با یه ریتم وارد میشود و بیبی وان مر تایم رو میخونه . حسین پناهی با شوریدگی دوستداشتنیاش مثل همیشه از یک گوشه خیلی آرام وارد صحنه میشود . نیما با یک پرچم میآید . پشت سرش سپهری و فروغ و کمی عقبتر مهدی اخوان ثالث و احمد شاملو میآیند . دکتر کدکنی با فانوسی که انگار به دنبال دوست صمیمیاش ، ماث است هم وارد میشود . فریدون مشیری هم صلابت قدمهایش همانند صلابت شعرهایش است . او هم وارد میشود . محمد صالح علا هم صندلی چرخدار استیون هاوکینگ را گرفته و وارد میشود . دکتر شریعتی هم میآید و دکتر سروش هم . دکتر الهی قمشهای هم وارد صحنه میشود .
سلن دیون آهنگ تایتانیک را اجرا میکند . محمدرضا شجریان ، شهرام ناظری ، محمدرضا لطفی ، حسین علیزاده ، پرویز مشکاتیان ، کیخسرو پورناظری با هم میآیند . سعید هرمزی و احمد عبادی هم هستند . سید خلیل عالینژاد هم هست . داریوش خان رفیعی ، قوامی ، غلامحسین بنان ، جواد معروفی ، حتی درویشخان و طاهرزاده هم هستند . پریسا و پایور هم میآیند . مرضیه مثل همیشه با وقار خاص خودش تنها میآید . مسعود شعاری و داریوش طلایی هم در حالی که بحث تکنیکی میکنند وارد میشوند . کامکارها هم با بچههای گروه همآوایان و تنبور شمس میآیند .
صحرای محشر همه ی همه ی معبودها من اینجاست . البته ویلیام شکسپیر و جورج اورول و جلال آل احمد و سیمین دانشور و صادق هدایت و محمد جعفر مصفا هنوز نیامدهاند . گویا سیمین حامله شده است بعد از این همه سال . راستی منم داشت مثل دایی جان ناپلئون ، دایی جان را یادم میرفت . او هم گوییا رفته برای خودش یک سر اصفهان بزند و محظوظ از معماری دوره اسلامی به جمع ما بپیوندد و طبق معمول همسفری به جز دکتر پاریزی ندارد . نادر ابراهیمی که به دیار باقی شتافت و دکتر پرویز ناتل خانلری هم که مشغول کلاغهایش است و دیگر هیچ .
تمام .
پ . ن 1 : نویسندگان فرانسوی که از قلم افتادهاند و نقش اصلی ندارند عبارتند از « آلبرکاموی عزیز با آن سیگارهایش که سیگارهایش بیشتر از خودش در جریان داستان مهمند ، کریستین بوبن رمانتیک ، ویکتور هوگو ، آنتوان دو سنت اگزوپری که قرار است در یک صحنه با احمد شاملو دوئلی داشته باشند به خاطر متن شازده کوچولو که شاملو میگوید که متن او درست است و آنتوان متن اصلی را متن خود میداند . دوبالزاک و آندره ژید م که جای خود را دارند در جریان داستان . ژان ژاک روسو هم که نمیشود نباشد » .
پ . ن 2 : اسکار وایلد و ادگار آلن پو هم فراموش نمیشود . لازم به تذکر نبود .
پ . ن 3 : مگر میشود در جنایت و مکافات در صحنه باشد و در کویر جنگ و صلح ، آنتوان چخوف عزیز نباشد ؟
پ . ن 4 : عرض معذرت از دوستانی که جا ماندند …
به حسین علیزاده به خاطر « آن و آن »
با قطعه ی « دل به دل » آغاز میشود . او در بهشت است . دستانش رامشگرانه بر روی سه تار حرکت میکند . او درونش را میخواهد نشان دهد و به دنبال همدل میگردد . این بار تو را « به ابد » خواهد برد . اینقدر برایت « دو – می – ر » را که جمله ی محبوبش هست در بداههاش تکرار میکند تا تو هم مجبور شوی ساز وجودت را با او کوک کنی . آن دیگری هم بیکار ننشسته ، او هم در فضاییست برای خودش . « آن و آن » میخواهند تو را ببرند « به ابد » . دقیقه ی 2 و ثانیه 37 از قطعه ی به ابد . تو میتوانی کاملا حرکاتهای یانی را درک کنی که ناخودآگاه به رقص میآیی و دیگر نه میتوانی بخوری و نه میتوانی بنویسی . فقط و فقط رقص . آن هم با همه ی اعضا . چشم و دست و پا و کمر ندارد . همه در حرکتند . دیگر « آن و آن » هستند که برای تو تصمیم میگیرند که چه بکنی . آرامت میکنند و از حرکت بازت میاندازند . « شکوایه » میکنی و در پی یک « روزن » میگردی که به همان بالایی که بودی بازگردی که تو یکبار دیدهای و دیگر پرواز ميخواهی و پرواز . هر « سحرگاه » باید همچون حافظها باید بگویی حدیث آرزومندی را . دیگر دامن از دست دادهای و همچون عاشقان صدر میشتابی . کماکان هم « آن و آن » هستند که تو هستند و تو خود نیستی . گاهگاه هم با جمله ی « دو – می – ر » یادآورت میشوند که تو « در ابد » بودهای و دیگر هیچ .
با قطعه ی « شتافت » بر عطش وصلت افزوده میشود ولی وصال ساده نیست و پروانه باید مستمست برود و « زلال » . « زلال » میشوی و « مستانه » میروی ولی هنوز « پدیداری » و هنوز بایزیدی . باید « در اندرون » وجودت « در پی » گمشدهای بگردی و آنچنان در پی او ، محو باشی که دیگر «پدیدار» نباشی و آن هنگامه که دیگر « پدیدار » نیستی ، شوقی در سرت آید که ز جهان دل برکندهای . « شوق پرواز » و بعد شوق « خیال پرواز » و در نهایت « پرواز » و تو میمانی و یک دنیا « بیغباری » .
تمام .
102
اینجایم بر تلی از خاکستر … پا بر تیغ میکشم و به فریب هر صدای دور ، دستمال سرخ دلم را تکان میدهم … سیاه سیاهم ، با زرد هماهنگم کن استاد … گاه حجم یک کلاغ کنتراست یک تابلو را حفظ میکند …
به ستاره که برایم یادآور شد و نازی
هیچوقت ، هیچکس ، هیچکدام از دوستان ، هیچکدام از این همه آدم که میشناسی ، تو را تا بینهایت همراهی نمیکنند … همه آدمهایی که میبینی یا همه آنهایی که از کتابها برای خودت اسطوره ساختهای … یا حتی همه ی آنهایی که در خیال با تو زندگی میکنند و به اصطلاح خودت تو را درک میکنند … همه ی اینها ، بالاخره یکجا برای تو میشکنند و مهم این است که تو تکهتکه اینهایی که یک روز معبودهای تو بودند را ، چگونه از زمین جمع کنی و کجا نگهداریشان کنی ؛ در ویترین خاطرات قلبت یا سطل زباله ی ذهنت … آدمی به حکم آدم بودنش تنهاست و هیچ همراه و یاوری نیست ،حتی هیچ راه فراری هم نیست از این جریان تکراری و این مسابقه که زندگی مینامندش . موسیقی تا یک درجه از شعور می تواند تو را همراهی کند . بعضی اوقات نوشتن هم دیگر تو را از دغدغههای ذهنیات رها نمیکند . پییپ ، سیگار و همه ی دخانها و افیونهای هستی را برایت بیاورند ـ در آن هنگامه که تو در لایههای ذهن کسی که دوست داری و آرزوی شناختنش را داری ، گیر کردی ـ باز هم برایت کم است . حتی اگر همه ی عمر را هم ـ به جای چند روز در هفته ـ به جنگلها و کوهستانها بروی تا به قول بعد سوم شخصیتت روح جهان را در خودت جاری سازی ، باز هم در اوج قله یا در سبزترین نقطه ی جنگل ، دغدغههای ذهنی تو هستند که چون خوره به جانت افتادهاند . حالا مدام در خانه بنشین و بگو « دو – می – ر » و بسی و بسی این جمله را بزن و به مالیخوییای عرفان و شناخت حق برو . 20 دقیقه ی ، وقتی با خودت در تنهاییات شریکی ، بوف کور یادت میآد و تهوع ، در همان حالت تهوع دستان آلبرکامو را میگیری و با سقوطش دوباره سقوط میکنی به عمق درونی که یک شب دلی تو را به آنجا کشیده است و برای تو یک حسرت فاجعگون گذاشته است . مگر میشود که از پارادوکس خیامی گریخت ، حالا هر چقدر هم که پناهی بگه که فلسفه یعنی رنج ، افتخاره که بگی رنجورم .
ماها آدمهای از کوک افتادهای هستیم . بدبختیم . تابلوهای زندگی ما ، کلاغهایش گم شده است . کلاغی نداریم که با حجمش کنتراست زندگیهامون رو درست کنیم . توی یک مسابقه افتادیم و فقط مسابقهای را میدهیم که خط پایانی برایش نیست و حتی زمان مرگ هم میدویم . تقصیر خودمان هم نیست یا حداقل تقصیر من نیست که اینگونه شدهام . من با نمیدانمهای خودم متولد شدم و هروز و هر روز بر نمیدانمهایم اضافه شده تا جایی که لودگی را بر دانستن ترجیح میدهم و هیچگاه کافر نمیشوم که به این نمیدانمهای خودم ایمان دارم و در تمام هستیام فقط و فقط به همین نمیدانمهاست که ایمان دارم و دیگر هیچ .
تمام .
پ . ن : یکی از عقل میلافد ، یکی طامات میبافد ؛ بیا کای داوریها را به پیش داور اندازیم .
پ . ن 2 : عکس سه تن از معبودهای من با هم ، دکتر اسلامی ندوشن – شهرام ناظری – دکتر بهاالدین خرمشاهی
هنر ، موسیقی ، زن
موزیک آغاز میشود ، موزیکی که قبل از اجرا به آن فکر شده است ، موزیکی که حال درونی هنرمندش یا هنرمندانش نیست ، یک گروه آدم دست به ساز جمع شدهاند و میخواهند به روح آدمی آرامش بدهند با یک هارمونی که از قبل آماده دارند . « دلگیر دلگیرم ، از غصه میمیرم ، مرا مگذار ؛ با پای از ره مانده در این دشت تبدار ، ای وای میمیرم ، مرا مگذار و مگذر ؛ سوگند بر چشمت که از تو تا دم مرگ ، دل برنمیگیرم ، مرا مگذار و مگذر ؛ بالله که غیر از جرم عاشق بودن ای دوست ، بیجرم و تقصیرم ، مرا مگذار و مگذر ؛ آشفتهتر ز آشفتگان روزگارم ، از غم به زنجیرم ، مرا مگذار و مگذر ؛ با شهپر اندیشه دنیا گردم اما در بند تقدیرم ، مرا مگذار و مگذر »
همهجور سازی هم هست ، پیانو ، هارپ ، ویلن ، اصلا همه سازهای اروپایی ، سازهای افریقایی ، سازهای هندی ، سازهای ارمنی ، سازهای ترک ، سازهای ایرانی … اما هنوز هم دلگیر دلگیرم … یه موقعی یادمه که خیلی هارپ رو دوست داشتم ، یه موقعی سیتار رو ، بعد از سیتار سیمها تقلیل یافتند به سهتار ، بعد از سهتار ، تار بود . نی ساز بعدی بود . بعد دف و تمبک . بعد تنبور وسید خلیل و داستان و در آخر از همه رباب رو دوست داشتم ؛ دل از من برد و روی از من نهان کرد ، خدا را با که این بازی توان کرد ؛ بعد هم یک ساز کوبهای ملودیک که از آفریقا اومده ، همه ی همه ی اینها رو یه موقع دوست داشتم و فکر میکردم که اینها همه با هم موسیقی هستند .
یادمه اولین باری که با نتها آشنا شدم ، آنها رو خیلی چیز ترسناکی تصور کردم و از اونها میترسیدم ، بعضی شبها خواب «دو» را میدیدم . خواب میدیدم که نت «دو» دیگه نیست و هیچ موسیقی نیست ؛ عشق تو در دل نهان شد ، دل زار و تن ناتوان شد ؛ البته اون موقعها خیلی کوچیک بودم و «دو» برام همیشه یه پسر خپل بود که به جای نفسنفس زدن صدای «دو» میداد ؛ چون میتواند کشیدن این پیکر لاغر من ؛ یه کم که بزرگتر شدم دیگه از نتها نمیترسیدم . اولها پیانو دوست داشتم . به اصطلاح خودم وقتی نتها کمکم میکردند که دستها را مناسب حرکت دهم ، کلی به خودم میبالیدم که من شعور مطلق آفاقم و چنر سال دیگه بزرگترین هنرمند همه ی دنیا میشوم و فکر میکردم که معنای هنر را درک کردهام .
اولین باری هم که زن را در زندگی خودم دیدم ، دست خودم نبود و عاشق شدم و فکر میکردم که نهایت عشق این است در همه ی لحظهها باید بود و هیچگاه به «نبود» و «چه بود» فکر نکردم ؛ از غم عشق تو ای صنم ، روز و شب نالهها میکنم ؛ و هیچگاه به شعور زنانه که به نهایت از شعور مردانه جداست فکر نکردم . فکر میکردم که مفهوم زن را بهتر از همه ی مردان عالم میدانم .
و آخر همه این اولین بارها ، فهمیدم که چقدر دنیا بزرگ است و چقدر من کوچک و چقدر همه ی مفاهیم بزرگ هستند و چقدر ذهن من کوچک ؛ موسیقی چیزی ورای جریان یک سری ساز است ، حتی چیزی بیشتر از یک سرود جاری و ساری در هستی ، چیزی بیشتر از همه ی آوازها و سازها ؛ هنر چیزی ورای همه قوانین و همه ی شاخههای هنری است ، چیزی شبیه آرامش نوزاد در آغوش مادر و حتی بیش از آن ، شاید تنها جریان آرامشی که در جهان وجود دارد ؛ و زن برای مرد چیزی بیشتر از فکر و ذهن اوست و همین ناشناختگی او را جذاب میکند ، همانا که همیشه دفترهای تمام سفید برای کودکانی که نقاشی را دوست دارند جذاب است .
و در همه ی این سالها ، چقدر ساده بودم . امروز که میبینم که شاید هیچگاه فرق نمیکرد که من چه بنوازم که من اگر نوازنده ی خوبی باشم با یک میز هم میتوانم ریتم بگیرم و عدهای را شاد کنم ؛ شیشه ی می در شب یلدا شکست ؛ موسیقی بداهه یا غیربداهه زیاد با هم فرقی ندارد و هنر چیزی بیش از بداهه و غیربداهه است .
خوشا به حال خالتورنوازان و آنهایی که کلا نمیدانند . خوشا به حال جواد یساری . حوصله ندارم فکر کنم . آرنج دست راستم هم درد میکند . فردا صبح هم امتحان دارم . تا بعد .
تمام .
به فرهاد به خاطر گل یخ
گل یخ ، گل یخ ، هر سو تو میخندی … کوچک و پاکیزه بر من تو دل میبندی … ای گل یخ ، شکوفان شو ، شکوفان همیشه … گل یخ ، گل یخ ، پایدار وطن همیشه …
تمام .
به فریدون فروغی به خاطر خودش
یک نفر میاد که من منتظر دیدنشم ، یک نفر میاد که من تشنه بوییدنشم … مث یک معجزه اسمش تو کتابا اومده ، تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده … خالیه سفرهمونو پر از شقایق میکنه ، واسه موجای سیاه دستا رو قایق میکنه … همیشه غایب من زخمامو مرهم میذاره ، همیشه غایب من گریههامو دوس نداره … نکنه یه وقت نیاد صداش به دادم نرسه ، آیینهها سیاه بشه کور بشه چشم ستاره … خشم این حنجره خسته همیشه غایبه ، کلید صندوق در بسته همیشه غایبه … نعره اسب سپید قصه ی مادربزرگ ، بهترین شعرای سربسته همیشه غایبه …
تن تو نازک و نرمه مثه برگ ، تن من جون میده پرپر بزنه زیر تگرگ ، دست باد پر میده برگو رو هوا ، اما من موندیم تا برسه دستای مرگ … نفسم این خاکه ، خونه گرم و پاکه … من از تبار پاک آریایی ، قشنگترین قصیده ی رهایی ، هوای عشق تازه نیست تو رگهام ، تن نمیدم به رنگ کهربایی … نفسم این خاکه ، خونه گرم و پاکه … واسه رفتن دیگه دیره ، تن من اینجا اسیره ، خاک اینجا چه عزیزه ، عاشق قدیمی پیره … نفسم این خاکه ، خونه گرم و پاکه …
مرگ آن لاله سرخ ، کفن خنده به روی لب بود ، گَرد آن آینهها ، شبح فاجعهای در شب بود ، مردن شاپرکا ، کشتن قاصدکا … خبر از شومی کاری میداد ، نفسش ناله غم سر میداد ، آشیان رو به خرابی میرفت ، تن پوسیده گواهی میداد ، مردن شاپرکا ، کشتن قاصدکا … او به این حرف نمیاندیشید ، که کفن باید داد ، و نفس باید داد ، و به جای همه بودنها ، همه ی دیدنها ، لحظهها مانده به یاد ، شکل اندیشه ی مردن در اوست ، همه ی هستی او رفته به باد ، مردن شاپرکا ، کشتن قاصدکا … او سراسیمه به دنبال تلافی میرفت ، به دلش زخم قدمهای تجاوز مانده ، او نداند که پی مردن خود ، میکشد هرچه اصالت باقیست ، مردن شاپرکا ، کشتن قاصدکا …
دلم از خیلی روزا با کسی نیست ، تو دلم فریاد و فریادرسی نیست ، شدم اون هرزه گیاهی که گلاش ، پرپر دستای خار و خسی نیست ، دیگه دل با کسی نیست ، دیگه فریادرسی نیست ، آسمون ابری شده ، دیگه خار و خسی نیست … بارون از ابرا سبکتر میپره ، هر کسی سر به سوی خودش داره ، مثل لاکپشت تو خودم قایم شدم ، دیگه هیچکس دلمو نمیبره ، دیگه فریادرسی نیست ، آسمون ابری شده ، دیگه خار و خسی نیست … ماهی از پاشوره بیرون افتاده ، شاپرکها پراشون زخمی شده ، نکنه تو گله ی برههامون ، گذر گرگ بیابون افتاده ، دیگه فریادرسی نیست ، آسمون ابری شده ، دیگه خار و خسی نیست …
تن تو ظهر تابستونو به یادم میاره ، رنگ چشمای تو بارونو به یادم میاره ، وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره ، قهر تو تلخی زندونو به یادم میاره ، من نیازم تو رو هر روز دیدنه ، از لبت دوست دارم شنیدنه … تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون میزنه ، تو همون خونی که هر لحظه تو رگهایه منه ، تو مثه خواب گل سرخی ، لطیفی مثه خواب ، من همونم که اگه بی تو باشه ، جون میکنه ، من نیازم تو رو هر روز دیدنه ، از لبت دوست دارم شنیدنه … تو مثه وسوسه ی شکار یک شاپرکی ، تو مثه شوق رها کردن یک بادبادکی ، تو همیشه مثه یک قصه پر از حادثهای ، تو مثه شادیه خواب کردن یک عروسکی ، من نیازم تو رو هر روز دیدنه ، از لبت دوست دارم شنیدنه … تو قشنگی مثه شکلایی که ابرا میسازن ، گلای اطلسی از دیدن تو رنگ میبازن ، اگه مردای تو قصه بدونن که اینجایی ، برای بردن تو با اسب بالدار میتازن ، من نیازم تو رو هر روز دیدنه ، از لبت دوست دارم شنیدنه …
چشای آبیه تو مثل یه دریا میمونه ، دل خسته ی منم مثل یه ماهی میمونه ، ماهی خسته ی من میخواد تو دریا بمونه … ماهی دوست داره خونهش همیشه تو دریا باشه ، بوسه بر موج بزنه ، کنار ماهیها باشه ، ماهی خسته ی من بذار تو دریا بمونه … ماهی اگه تنها باشه ، خسته و دلگیر میشه ، ماهی تو دریا نباشه ، اسیر ماهیگیر میشه ، نکنه یکی بیاد چشماتو از من بگیره ، ماهی دل بمیره ، دریاتو ماتم بگیره ، ماهی خسته ی من نذار که تنها بمونه …
پشت این پنجرهها دل میگیره ، غم و غصه ی دلو تو میدونی ، وقتی از بخت به خودم حرف میزنم ، چشام اشکبارون میشه تو میدونی … عمریه غم تو دلم زندونیه ، دل من زندون داره تو میدونی ، هرچی بش میگم تو آزادی دیگه ، میگه من دوست دارم ، تو میدونی … میخوام امشب با خودم شکوه کنم ، شکوههای دلمو تو میدونی ، بگم ای خدا چرا بختم سیاست ، چرا بخت من سیاست ، تو میدونی … پنجره بسته میشه ، شب میرسه ، چشام آروم نداره ، تو میدونی ، اگه امشب بگذره فردا میشه ، مگه فردا چی میشه ، تو میدونی …
پ . ن : آتش بر پاست … جهنم است یا آتشبازی چشمان تو ، نمیدانم !!! مگر بدون عشق هم میشود ، سکس کرد !!! لذت یکی شدن تنها ، همانا عشق و محبت دلهاست ، نمیتونم درک کنم فاحشه را ، فاحشهای که حسن خدایش میخواند … دارم لهله میزنم که با یک فاحشه حرف بزنم … لهله … میفهمی ؟
پ . ن 2 : دوباره هم آتش برپاست … تا خود صبح آتش برپاست … ریتم جالبی دارد این آتش … جرقههایش را با بشکن جواب میدهم … معنی تازه … همانگونه که رقص پرندهها هارمونی دارد ، رقص آتش هم هارمونی دارد … هوس رقص سرخپوستی کردهام … شاید که باورت بشه … مگر میشود که کسی معنای عشق را بلد باشد که از عشق قرنهاست گفتهاند و هنوز که هنوز است ، من که نمیدانم چیست ؟ و اگر این را بفهمم دیگر زمان برای من است …
پ . ن 3 : هنوز که هنوز است آتش برپاست … و هنوز که هنوز است ، جشن مرگم برپاست … و هنوز که هنوز است نمیدانم عشق چیست و کافر نمیشوم هیچگاه که به نمیدانمهایم ایمان دارم … آوردی حیرونم کنی که چی بشه ، نه والله !!! مست و پریشونم کنی که چی بشه ، نه بالله !!! نگاه تبدار و پنجره ی باز ، یک ریتم تند ، صدای سوت فرهاد ، معنی تازه ، وای !!! واقعا فوقالعادس این آهنگ و سادهلوحانهاس این آهنگ ولی خوب جاهل را هنیتر میرسد روزی … پس ریتمش رو عشقه … حال میکنم باهاش ، اساسی …
پ .ن 4 : میون آتیشبازی چشمای تو قدم زدم ، شاید که باورت بشه ، معنی عشقو بلدم ، نگاه تبدارمو تو چشمای تو جا میذارم ، به خاطر دیدن تو ، پنجره رو وا میذارم ، یه معنی تازه میدی ،به شعر دلسپردگی ، با تو چه سبز و روشنم ، بی تو محاله زندگی ….
پ . ن 5 : شاید واقعا همین باشد … کسی چه میداند … باید قدم زد … سبزی و روشنیاش را من که حس کردهام … آره … همین است … همچنان آتش برپاست … و من نمیدانم که به نمیدانمهایم ایمان دارم یا نه ؟! شاید به خاطر معنای تازه شعر دلسپردگی باشد و یا شاید به خاطر محال بودنش …
پ . ن 6 : کنون دم درکش ای سعدی ، که کار از دست بیرون شد … به امید دمی با دوست که آن دم هم نمیبینم
پ . ن 7 : چقدر ساده بود ، حتی سادهتر از به همین سادگی …
پ . ن 8 : کماکان یک فاحشه میخواهم و ذهنم دارد میترکد …
پ . ن 9 : من به گلخانه ی شهوت رفتم ، تا ته کوچه ی زن …
پ . ن 10 : yellow معناش میشه زرد احمق نه red …
لعنت بر 4 سالی که بیهوده گذشت … بر همهاش
خیلی راحتتره که سوژه رو تو عکس fade کنی … گور بابای همه ی مردهها و زندهها … گور بابای همه ی عشقهای دنیا … خواهم رفت از این خاک غریب به پیالهای و اندوهی … john F.Nash شاید زشتی کراوات رو معادله ریاضی کنه ولی حتی من هم نمیتوانم رابطههای انسانها را معادله کنم … پیچیدهتر از پیچیدهاند … قابل توصیف نیستند … مغزم داره میترکه … تنها کاری که در این چند روز تواناییاش را دارم که انجام دهم خودکشیه …. یک جام که بیشتر نیست یا یه ضربه یا یه شلیک که بیشتر نیست … میخوری یا میخوری یا میخوری و راحت میشی … بقیه هم فوقش یه مدت ناراحتند … به درک که ناراحتند … نفسم دیگه در نمیاد … حرف نمیتونم بزنم … وااااااااااای … مجنون شدم و رفت … تنها سرگرمیم اینه که هی سه نقطه بذارم تا از عذاب تایپ کردن چند لحظهای رها شم … بزرگترین اشتباه بشر این بود که فکر کرد ، فقط و فقط فکر کرد ؛ آن هم نه به «چه بود» بلکه انسان بیشعور فقط به «بود» فکر کرد … عاشقی درماندهام داد از فراق … ببین … میخواستی حیرونم کنی که چی بشه ، نه والله !!! مست و پریشونم کنی که چی بشه ، نه بالله !!! پریشونت نبودم ، من حیرونت نبودم ؟؟ بابا به خدا من و مغزم و روحم و وجودم رو با هم kl,nی … دیگه میخوای بیخیال شو … برو … فقط برو … ای کاش یک احمق بودم …. یک کسی که هیچ چیز نمیفهمید . دیگر نفس هم نمیتوانم بکشم … جسم پلیدت بر وجودم سنگینی میکند … من که نفهمیدم که چه و به که نوشتم ولی خوب اعصابم خیلی خورده ….
یک مرد در زندگی دو چیز میخواهد ، موجود نازنینی است : نان و عشق ولی یک زنی در زندگیای هیچگاه سیریای ندارد … همانند یک دهان اژدهاست که باز شده است و هر چقدر گوسپند که در عالم هست در آن بریزی ، بازهم این دهان باز است … و آدمی هنگامهای که هیچ چارهای و یا هیچ مفری برای فرار ندارد ، به همهچیز و همهکس حق دارد که توهین کند که چنین گفت فردوسی پاکزاد ، که رحمت بر آن تربت پاک باد :
زن و اژدها هر دو در خاک ، نه
جهان پاک از این هردو ناپاک ، به
ولی من باز هم زن را میخواهم … عقده شده برایم یا چیز دیگر ، نمیدانم …. تا ته کوچه ی زن ، آنجا که زنی ، اوفتاده در فوران شهوت ، دو لبم میبوسید و دو لب بر دو لب همچو لبم میانداخت … هرکس باشد عیبی ندارد ، فقط زن باشد که تازگیها فهمیدهام که یا هر زنی میتواند زیبا باشد و یا هر زنی زیباییهای منحصر به فرد خودش را دارد … یک جنگ تن به تن ، تو هر قدر محکمتر بجنگی در زندگی قهرمانتر خواهی شد … حالم از زنان عروسکی و زنانی که خود را به یک تیپ آدم بودن فروختهاند ، به هم میخورد … شادابی ادایی را هم دوست ندارم … تیپ ادبی ، تیپ مذهبی ، تیپ روشنفکری ، از همه و همه متهوع میشوم مثل کتاب تهوع یا بل بیش از آن … چرا یک نفر نیست در بین این همه آدم که راستگو باشد ….
تو را من دوست میدارم بسی ، اما تو خود را بیشتر از یک بشر ، تا به اعلای پرستش میپرستی ….
بس آسان میتوان با قهر و نفرت زندگانی کرد ، ولی با عشق ، هستی همتی مردانه میخواهد …
مرسی دایی جون … منم بیشتر از خیلیها توی عالم دوست دارم حتی با همین مخی که کمکم توی کوره ی سرم داره ذوب میشه و همین دلی که کمکم داره تو سینهام یخ میزنه مثل حادثه ی یک گل یخ … تو اتاقم دارم از تنهایی آتیش میگیرم ، گل یخ توی دلم جوونه کرده ….
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
حرمت نگه دار دلم ، گلم ، که این اشک خون بهای عمر رفته من است . میراث من! نه به قید قرعه ، نه به حکم عرف ، یک جا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت ؛ به نام تو ، مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون!
کتیبه خوان قبایل دور ، این ، این سرگذشت کودکی است که به سرانگشت پا ، هرگز دستش به شاخه هیچ آرزوئی نرسیده است . هرشب گرسنه می خوابید ، چند و چرا نمیشناخت دلش ، گرسنگی شرط بقا بود به آئین قبیله مهربانش .
پس گریه کن مرا به طراوت ، به دلی که میگریست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش و آواز میخواند ریاضیات را در سمفونی باشکوه جدول ضرب با همکلاسیها ؛ دودوتا جارتا چارچارتا…
در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد ، با سرتراشیده و کت بلندی که از زانوانش میگذشت ، با بوی کنده بدسوز و نفت و عرقهای کهنه ؛ آری دلم ، گلم ، این اشکها خون بهای عمر رفته من است … دلم ، گلم ، این اشکها خون بهای عمر رفته من است . میراث من ، حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده است …
تا بدانم و بدانم و بدانم ، به وار ، وانهادم مهر مادریم را ، گهواره ام را به تمامی ، و سیاه شد در فراموشی ، سگ سفید امنیتم و کبوترانم را از یاد بردم …
و می رفتم و می رفتم و میرفتم ، تا بدانم و بدانم و بدانم ، از صفحه ای به صفحه ای ، از چهره ای به چهره ای ، از روزی به روزی، از شهری به شهری ، زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم میکردند …
سند زده ام یک جا ، همه را به حرمت چشمان تو ، مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون ، که میترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را ، تا شمارش معکوس آغاز شده باشد ، بر این مقصود بی مقصد ،از کلامی به کلامی ، و یکی یکی مردم ، بر این مقصود بی مقصد !!!
کفایت میکرد مرا حرمت آویشن ، مرا مهتاب ، مرا لبخند ، و آویشن حرمت چشمان تو بود , نبود؟
پس دل گره زدم به ضریح هر اندیشه ای ، که آویشن را میسرود ، مسیح به جاجتا بر صلیب نمی شد!
و تیر باران نمی شد لورکا ، در گرانادا ، در شب های سبز کاجها و مهتاب ، آری یکی یکی مردم به بیداری ، از صفحه ای به صفحه ای ، تا دل گره بزنم به ضریح هر اندیشه ای که آویشن را میسرود …
پس رسوب کردم با جیب های پر از سنگ ، به ته رودخانه <اووز> همراه با ویرجینیا وولف ، تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی مقصد …
حرمت نگه دار دلم ، گلم … دلم ، اشکهایی را که خونبهای عمر رفته ام بود !!!
داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام!همین …
نه ، نه ، به کفر من نترس ، نترس کافر نمی شوم هرگز ، زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم ، انسان و بی تضاد؟!
خمره های منقوش در حجره های میراث ، عرفان لایت با طعم نعنا ، شک دارم به ترانه ای که ، زندانی و زندانبان همزمان زمزمه میکنند!!
پس ادامه میدهم ؛ سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود ؛ با این همه ، تو گوئی اگر نمی بود ، جهان قادر به حفظ تعادل نبود چون آن درخت که زیر باران ایستاده است…
نگاهش کن ، چون آن کلاغ ، چون آن خانه ، چون آن سایه ، ما گلچین تقدیر و تصادفیم … استوای بود و نبود ، به روزگار طوفان موج و نور و رنگ ، در اشکال گرفتار آمدم ؛ مستطیل های جادو ، مربع های جادو …
من در همین پنجره معصومیت آدم را گریه کرده ام !!!
دیوانگیهای دیگران را دیوانه شده ام عرفات در استادیوم فوتبال ، در کابینه شارون از جنون گاوی گفتم ، در همین پنجره گله به چرا بردم ، پادشاهی کردم با سر تراشیده و قدرت اداره دو زن ، سر شانه نکردم که عیالوار بودم و فقیر ، زلف به چپ و راست خواباندم تا دل ببرم از دختر عمویم ، از دیوار راست بالا رفتم به معجزه کودکی ، با قورباغه ای در جیبم …
حراج کردم همه رازهایم را یک جا ، دلقک شدم با دماغ پینوکیو ، و بوته گونی به جای موهایم
آری گلم ، دلم ، حرمت نگه دار !!! که این اشکها خون بهای عمر رفته من است !!!
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود ، و همیشه گریه می کرد ، بی مجال اندیشه به بغض های خود ، تا کی مرا گریه کند؟ و تا کی ؟! و به کدام مرام بمیرد !!!
آری گلم ، دلم ، ورق بزن مرا ، و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکند !!!
با سلام و عطر آویشن …
به همه دوستان آن شب و دکتر الهی
همه معبودهای من – 1
آرین جان به درک که غلط املایی زیاد داره … مگر کم غلط داشتم که نوشتهام غلط املایی نداشته باشد … مهم این سهتار من است که دارد جر میخورد و نمیداند که برقصد یا نرقصد و این مغز من که بعد از سه و سال و نیم به نتیجه ی حافظ رسید : که جاهل را هنیتر میرسد روزی … خدا را کم نشین با خرقهپوشان ، رخ از رندان بیسامان مپوشان … در این خرقه بسی آلودگی هست ، خوشا وقت دوای میفروشان … تو نازک دلی و طاقت نیاری …
سه سال و نیم خودم ، شخصا مغزم را نمودم که راه را پیدا کنم … پیدا نکردم ولی احساس میکنم که کمی پختهتر شدهام … اصلا مهم نیست که قوی حلم خوب دف میزند و یا لطفی خوب ساز ، من صدای محمدرضا لطفی را دوست دارم … بعد از این همه فکر دوباره میخواهم تلاش کنم ، حرکت کنم …
زندگی همین لحظههایی است که میرود و میآید و نه مثل سازمانها افرادی که هستند … زندگی واحهای در لحظهست … فقط و فقط واحه که محل گذر است … همه انسانها هم که در کنارند ، همه آمدهاند که بگذرند … می نوش دمی که زندگانی این است ، خود حاصلت از دور جوانی این است … و می هر آنچه شاد میسازد تو را در دنیا ولی به یاد آور که دنیا یک واحه در کویر است و نه یک دشت سرسبز … تو نازک دلی و طاقت نیاری … چو مستم کردهای مستور من شی … چو نوشم دادهای زهرم منوشان … در این خرقه بسی آلودگی هست … خوشا وقت دوای میفروشان … و عشق یک چیز نیست که فقط از یک نفر گرفت و یک نفر همیشه در اوج عشق نیست که به تو بدهد … هزاران هزار هستند که تو عشق با آنها تقسیم کنی و عشق به آنها بدهی و عشق از آنها بگیری …
و همه اینها میآیند و میروند و فقط همان عشقهاست که باقی میماند که شباهت همین عشقها و همین حسهاست که شباهت نیایشهای اولیه بشر را به وجود میآورد … چه من یک افریقایی باشم و یک سیاهپوست ، چه یک لر یا کرد باشم و سفیدپوست … بشرم و بشربودنم قابل احترام است …
خلاصه : تلاش میکنم که انسان خوبی باشم ؛ کار میکنم که زنده بمانم و میآموزم تا بیاموزم ؛ حرکت میکنم که زندهام … وقتی نبودم همه ی اینها مال شما …
همه معبودهای من – 2
زجهان دل برکندم تا شوری پیدا کردم
تو سیه گیسو کردی چون مجنون صحرا گردم
ز تو گر دل بر گیرم دیگر از غم میمیرم
به خدا دور از رویت از جان شیرین سیرم
شب هجران جای می خونابه دل مینوشم
ز خیالت برخیزد بوی گل از آغوشم
این هم از داستان من … همه زندگانی به گیسوانی بسته است که پرطره بر باد میرقصند … خوب میدانم ، خوب میدانم ، حوض من بیماهی است … قاصدک ، ابرهای همه عالم روز و شب در دلم میگریند … شهرام و باباطاهر رو عشقه :
کسی که ره به بیدادم بره ، نیست
خبر بر سرو آزادم بره ، نیست
تمام خوبرویان جمع گردند
کسی که یادم از یادم بره ، نیست
همه چی ، همه چی از یاد دم میره مگه یادش که همیشه یادشه …
خدایا دل ز مو بستان به زاری
نمیآیه ز مو بیمارداری
نمیدونم لب لعلت به خونم
چرا تشنه است با این آبداری
داد و بیداد ای خدای من … و خدایی که در این نزدیکی است …
دمی بورا بوین حالم ته دلبر
دلم تنگه شبی با مو به سر بر
ته گل بر سر زنی ای نوگل مو
به جای گل زنم ، مو دست بر سر
بدینسان آن عاشق و معشوق هیچگاه به دیدار هم نرسیدند … ای درویش ! هر که عاشق نشد ، پاک نشد و هر که پاک نشد ، به پاکی نرسید و خر که عاشق شد و عشق خود را آشکارا گردانید ، پلید بماند و پاک نشد !
مو که افسرده حالم چون ننالم
شکسته پر و بالم چون ننالم
همه گویند فلانی ناله کم کن
ته آیی در خیالم چون ننالم
از جهت آنکه آن آتش که از راه چشم به دل وی رسیده بود از راه زبانش بیرون کرد . آن دل نیمسوخته در میان راه بماند . از آن دل ، من بعد هیچ کاری نیاید ، نه کار دنیا و نه کار عقبی و نه کار مولا !
بی ته گلشن چو زندونه به چشمم
گلستون آذرستونه به چشمم
بی ته همه عمر و زندگانی
همه خواب پریشونه به چشمم
عقل است که آدم است ! و روح است که حوا است ! و طبیعت است که ابلیس است ! و شهوت است که طاووس است ! و غضب است که مار است !
خداوندا مو بیزارم از این دل
شو و روزان در آزارم از این دل
ز بس نالیدم از نالیدنم تنگ
ز مو بستان که بیزارم از این دل
و اجتماع و ترکیب آن جمله ، آمدن است به دنیا ، و افتراق آن جمله ، رفتن است از دنیا
نسیمی کز بن آن کاکل آیو
مرا خوشتر ز بوی سنبل آیو
چو شو گیرم خیالت را در آغوش
سحر از بسترم بوی گل آیو
ای درویش ! روح انسانی بغایت لطیف است ، اما هیچ نسبت ندارد به لطافت ذات خدای ، ذات خدای تعالی بغایت لطیف لطیف لطیف است ، پس از موجودات ، هیچ چیز ذات خدای را خرق نتوانند کرد ، از جهت آنکه کثیف به لطیف نتواند رسید .
دلا از تنهایی به جونم
ز آه و ناله ی خود در فغونم
شوان تار ، از درد جدایی
کره فریاد مغز استخونم
ای درویش ! خدا بغایت نزدیک است کما قال تعالی : و نحن اقرب الیه من حبل الورید .
و در قرآن و احادیث مانند این بسیار است ؛ اما چه فایده که مردم دور ِ دور افتادهاند ، و از معرفت خدای و از معرفت قرب خدای بیبهره و نصیباند ، همه روز فریاد میکنند و میگویند که خدای میطلبیم و نمیدانند که خدای حاضر است و حاجت به طلب کردن نیست .
شوان تار از درد جدایی ، کره فریاد مغز استخونم
شوان تار از درد جدایی ، کره فریاد مغز استخونم
مو که افسرده حالم چون ننالم ،شکسته پر و بالم چون ننالم
همه گویند فلانی ناله کم کن ، ته آیی در خیالم چون ننالم
به سمیرا که برایم بینهایت است
یک پیام که حجمش به اندازه ی یک عمر بود … یک زلزله … و پیامی در راه … دوباره بوی علف … یک عده خر هم پایین پنجره اتاقم دارند سینه میزنند … مرور داستان من و تن و تن تنن و … دوباره من و نازی … نمیدانم رمز این چیست که همیشه کتاب «من و نازی» و «نامههایی به آنا» و «سلام،خداحافظ» با هم گم میشوند … و همیشه هم کوچیکه قایق من … همه ی زنها دوباره کنار میروند و سمیرا برایم میماند … دوباره شاعر و سوال … دوباره گریه و محال … اینقدر پاپیچم نشو … بینمون دو تا ننو میشه گذاشت … چه دارازه سایهام … چه کبوده پاهام … من میخوام برگردم … کش به درد تنبون کانت میخوره … گمونم فلسفه دیویده … بهمن و دود و آواز و گوگوش و هایده و گریه و درد و غم و ناراحتی و ازدواج و طلاق و زندان و … کجا بودی سمیرا وقتی که تو زندان بودم ؟
کویر جای بهتری است نسبت به زندان ؛ زندان اتاق است و مرد و جراب خیس و چکهچکه بر پیشانی و دیوانهوار 4 گوشه اتاق را شمردن ولی در کویر جای فراخ هست و فقط آب نیست … در هیچکدام پرواز ممکن نیست ولی فرقش این است که زندان شوق را میگیرد و کویر توان را و توان را باز میتوان یافت . دست بر شنها که میزنی چیزی هست که بر سرت بریزی و همدردی کنی . در کویر نور هست . خورشید هست . او هم به تنهایی نیاز دارد . لعنت بر تو که در تو ، هیچ زنی با عشق و نان راضی نبود و همه با نان و عشق زنده بودند که عشق در آخر بماند ، همین شود که ناخنهای من بلند شود . همه ی همهشان را از ته میگیرم . امشب همه ی سازهایم را میشکنم . سیگار دیگر نمیکشم و از فردا نو میشوم و نه به آبیها چشم خواهم بست ، نه به دریا-پریانی که سر از آب به در میآرند … همچنان خواهم خواند … همچنان خواهم خواند … دور باید شد از این خاک غریب که در آن هیچ یلی نیست که رستموار ، بیشه ی عشق مهان را بفشارد به دو دست …
هزاران هزار بار هم که بروی ، هزاران هزار ثانیه هم که نباشی با سلامی آنچنان بر هم میریزی و دلم و تنم میخواهدت که خودم هم تصور نمیکنم … چقدر هوایت را دارم … هوست نه ، هوایت را … 2 روز ، زار زار عشقت را در چشمانم باریستم و باز هم تا من هستم و باران باشد ، خواهم باریست … حیف که هیچ کدام از آن لحظات نتوانست تو را برایم سیو کند … چشمه میگه دروغ نگو یه دریاست … زخمیتر از همیشه ، در جستجوی مرهم … رفتم برای گریه ، رفتم برای فریاد ، مرهم مراد من بود ، کعبه تو رو به من داد … من زورقی شکسته ، اما هنوز طلایی … طوفان حریف من نیست وقتی تو ناخدایی … ای که همه شفایی ، در عین بیریایی ، پیش تو مثل کاهم ، تو مثل کهربایی … ای همصدای گریه … من کتاب « من و نازی » میخوام … هوای نازی زده به سرم … من به دنبال همراه خودمم اگرنه اینو از برم که هرکی خودشه … دکتر کجایی : آدم وقتی فقیر میشه ، خوبیاشم حقیر میشه و میچرخیم و میچرخیم از سنگ سیاه تا سنگ سیاه … زندگی همان تلویزیون سیاه و سفید ما بود که دیروز در سرم برفک پخش میکرد …
عشق دریایی کرانه ناپدید و ناپدید و تو حتی میروی و چون دوست میداری میروی نه چون دوست نمیداری و این رفتن و فرصت دادن به آن کسی که دوستش میداری احترام به فکر اوست هرچند خودت بارها بعدش به گه خوردن خواهی افتاد ، ولی باید این کار را بکنی و در قمار عاشقانه با او ، خود او را که عزیزترین است ، قمار کنی و دو چوب در دست بگیری و بخوانی «خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش» « بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر» … بینهایت را دیروز فهمیدم یا حس کردم شاید برای چندمین بار … مثل اولین بار که دیدمش دلم برایش لرزید … با تو من بهارم ، بی تو شورهزارم … ای کاش میشد برگردی ولی افسوس که دیگر افسوس هم فایده ندارد …
به فروغ ،توپ چل تیکهام ، علیزاده ، پناهی ، شریعتی و نانسی عجرم
شکست در زندگی فقط عشقی نیست . تو تمام آرزوی کودکیات را در یک توپ که از دایی مادرت هدیه گرفتهای جمع میکنی ، یک روز همهاش را باد میکنی ، 5 دقیق باهاش بازی میکنی و کلاس 4 ابتدایی هستی . پسر همسایه دیوار به دیوارتون که از قضا بهترین دوستت برای بازی هم هست و بدترین دشمنت برای نمرههای مدرسه به توپ نازنینت یک شوت میکند و توپ از جلوی بلوک به خیابانی میافتد که از قضا سرپاینی هم هست و دیگر هیچ .
تراژدی سهراب نسبت به این تراژدی برای یک کودک 11 ساله دردناک نیست که او نمیفهمد و بزرگ که میشودو و حس میکند که میفهمد آرزو میکند که ای کاش نمیفهمید که جاهل را هنیتر میرسد روزی . «آن و آن» اثر جدید حسین علیزاده واقعا فوقالعادس مثل خانم میرزابابایی که من دفعه اول که دیدمش حس کردم که عاشقش شدم و هر دفعه که دیدمش بیشتر بهش اشتیاق پیدا کردم تا امروز که دیدم ازدواج کرده . فرض کن همه دخترانی که تو دوستشان داری ازدواج میکنند و فقط و فقط تویی که نمیخواهی هیچوقت ازدواج کنی و همه ی این دخترها را هم میخواهی .
چقدر همه چیز زود تغییر میکند مثل ریتمهای این کاست که به صورت جذابی مدام عوض میشود و نوازنده فقط و فقط پایبند بداهه است و از همه بندها رسته است ، بیدلیل نیست که اسم آهنگ شماره 14 را گذشته پرواز و قبلیهاش یکی شوق پرواز و دیگری آرزوی پرواز . من انسان سادهای هستم چون تا به حال فکر میکردم که هرکس خودش نیست و انسانها زندهاند برای تکامل نوع بشریت ولی یک ماهی میشود که فهمیدهام که متاسفانه هرکس ،فقط خودشه . از همان یک ماه پیش هم مولانا و شمس را بهتر درک میکنم و سرمایی را که مولوی میگفت را بیشتر در استخوانهایم حس میکنم . واقعا اگر موسیقی نبود ، چگونه میشد زندگی کرد در جهانی که اکثریت از کوک افتادهاند و خارج میزنند و من هم مدام باید مواظب باشم که چه مینویسم . لعنت بر این کیبرد که دکمههایش مانند جوهر خودکارهایم تمام نمیشود .
یاد هدایت افتادم . نمیدانم چرا …… یا به خاطر این کاست هست یا به خاطر زن گرفتن حسین . واقعا نمیدانم که زندگی و هدفش چیه …. اگر میدانستم من هم زن میگرفتم تا مجبور نباشم برای ترکاندن به سلولهای ریهام و نخهای سیگار پناه ببرم . شاید به قول حسین زندگی همان تلویزیون سیاه و سفید کودکیام باشد .
من به دنبال همراه خودمم ورنه اینو از برم که هر کی خودشه . پشت این هیچ به جز هیچ بزرگ هیچی نیست . نامه از مردی که هیچ کس نبود . چقدر این شبها نامههای حسین به آنا میچسبد . ای کاش میشد آدمها را شناخت . درونشان را دید و فهمست که آنان در این لحظه چی هستند . «آهای آهای لیلی سیا ، این قد برام عشوه نیا » . مطرب این بیت را میخواند و نانسی وارد سن میشود در حالی که بدنش رو کاملا برنزه کرده . میلرزاند و بالا و پایین میبرد و برای مردها هم بالا میرود . مردها و شاید زنها مشروب میخورند . مست میشوند و به جنبش میآیند و میرقصند و برایشان مهم نیست که با چه و با که و چرا . میرقصند چون شادند و در هم میلولند و فکر میکند که این «هیچ» یعنی زندگی ؛ و فردا دوباره همین و همین .
و عدهای دیگر به جای نانسی با سهتار و تنبور و دف و … مجلس میگیرند و مست میکنند و در سماعند و در چرخش . و فردا و فردا . یاد جمله دکتر شریعتی میافتم که « در طوافند از سنگ سیاه تا سنگ سیاه » . و عدهای چادر به سر یا ریشهای بلند و البته بلوند و دائم به ذکر و صلوات و محمد و علی و فاطمه و وفاتهایشان و تولدهایشان و عاشورا و قیام خونین و زینب و سجاد و باقر و کاظم و ضامن آهو و …. منتظر نشستهاند برای مردی که اصلاحشان کند و دریغ از حرکتی برای اصلاح خودشان . فقط در انتظار و انتظار .
و این گوشه یک عده میخورند و شکمبارهاند و این گوشه یک عده میدزدند و شکمبارهاند و آن گوشه یک عده خدا را معامله میکنند و روحپارهاند و آن گوشه یک عده تنشان را معامله میکنند و تنپارهاند و تو هر چقدر هم تلاش کنی نمیتوانی به همه بگویی که « بس آسان میتوان با قهر و نفرت زندگانی کرد ، ولی با عشق هستی همتی مردانه میخواهد » و اگر هم بتوانی بگویی خودت مدام به خودت خواهی گفت که در جهانی که همه چیز به نسبت معامله میشود ، حتی معنای لغات و بدتر ، حتی معنای انتزاعی لغات ؛ برای این آدمها عشق را چگونه بگویی که آن گونه که هست بفهمندش ، نه آنگونه که دوستش دارند .
به یاد خیام و صدای احمد شاملو میافتم ، یعنی از ابتدا تکرار کلامش در ذهنم بود که شاملو زمزمه میکرد :
جمعی متفکرند اندر ره دین
جمعی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آنکه بانگ آید روزی
کای بیخبران ، راه نه آن است و نه این
و کماکان این حسین علیزاده است که هنرنمایی میکند .
—————————————————————————————
پ . ن : شانس آوردم اگه نه همهاش با یک دکمه بر باد رفته بود . همه ی همهاش مثل عنوانش که به … رفت .
به پدر و مادرم که همیشه بودند و بودن را به من آموختند و پدربزرگم که رستم را به من شناساند و هرمس به خاطر «ابرها»یش
چه قدر دنیا بزرگ است . کیا و ضیا طبسیان هم بازیشان گرفته و میخواهند که مرا از حال و هوای فردوسی درآورند ولی مگر میشود این همه را نگفت . کیومرث که پدر اول کل عالم بود ؛ سیامک ، اولین کشته هستی به دست دیوان ؛ هوشنگ فرزند سیامک ؛ طهمورث ، جمشید ، ضحاک ، فریدون ، ایرج ، تور ، سلم ؛ منوچهر فرزند ایرج ؛ نوذر و زوطهماسپ ، گرشاسپ و کیقباد ، کیکاوس بیخرد ؛ سیاووش و کیخسروی دوستداشتنی ؛ از آن سو یعنی پهلوانان قارون و قباد و نریمان و سام و زال ؛ رستم و سهراب و بیِژن ؛ گودرز و گیو و گستهم ؛ گرگین و رهام و شاهزادگانی چون طوس و نوذر ؛ و خوبرویانی چون رودابه و تهمینه و سودابه و منیژه ؛ همه ی سروبالایان و سیمتنان شاهنامه و همه ی لشگر ایران و توران ….
پژمان حدادی و تنبکش هم هستند و من راویام …. نوبت به داستان سهراب میرسد . مهدی اخوان ثالث آن گوشه به عنوان معامم ایستاده و مرا مینگرد که اینبار شاهنامه را چگونه روایت میکنم …. من بع یاد یزدان شروع میکنم …. ابتدا رستم را به مرز توران و سمنگان میکشانم ، اسبش را به مادیانان مشغول میکنم و نهایت برایش میدزدم …. رستم را در پی رخش قهرمان ، به سمنگان میرسانم . شامگاه از سینه ی سوخته از عشق تهمینه به رستم میرسم و عهد مودت را میبندم …. یک سو رستم و سوی دیگر دختر شاه سمنگان ، آن گوهر را به تهمینه به نشان میدهم برای سهراب و میروم . سهراب بالیده میشود و «بادبرف و سوز دهشتناک» بر همه ی جامهام مینشیند و به رخنههای وجودم نفوذ میکند . تاب ادامه دادنش را ندارم . از هیچکجا نمیتوان گریزی زد که سهراب زنده بماند . کماکان پژمان حدادی مینوازد .
صحنه ی نبرد : دو یل دست در کمر هم به کشتی گرفتن مشغولند . در یک گوشه نعش زندهرزم و در گوشه ی دیگر حماقت هجیر ( که جهانپهلوان را به پورش ننمایاند . ) ؛ ناگاه سهراب پدر را از زین میکشد و بر زمین میکوبد . شانههای رستم بر زمین ، که باور دارد ؛ جهانپهلوان به جوانی سهراب ، نیرنگ میکند و رسم دروغین پهلوانی بدو میآموزد . علیرضا مرتضوی سنتور مینوازد و سردی نیرنگ را در عالم میگستراند . سهراب پاکدل ، وجودش نسبت به پیرمرد سراسر مهر ، همینجا کلید را به رستم میدهد . برای فردا وعده میکنند . نوای سنتور ، بند بند دل آدمی را از هم میگسلد . سهراب به هومان شرح رزم میدهد . هومان به خامی سهراب پند میدهد . نوای پیانوی هوشیار خیام پخش میشود و مولانا از آن گوشه رقصکنان و پایکوبان و مست از باده ی عشق ( همچون سهراب که از مهر پدر سرمست است ) ، نوا برمیآورد که «من از کجا ، پند از کجا ، باده بگردان ساقیا» و الخ .
فردا در سربرآوردن آفتاب دو دریای لشگر در برابر هم صف میآرایند . اول کسیکه اراده رزم میکند سهراب است . از ایرانیان مرد میطلبد . رستم – که شب قبل با نیایش نیرویش را به دست آورده – اراده ی سهراب میکند . سهراب بر او مهر میکند و به او میگوید که بوی آشنایی میدهد . اسبها را تنگ هم میبندند . نوای غمناک نی کل ذهنم را میگیرد . رستم سهراب را بر سر دست برده بر زمین میزند و با خنجر جگر پسرش را بیرون برمیکشد . فرزند جگرپاره به رستم میگوید «همی خواهد از تو پدر کین من » . رستم تاجبخش نشان خود را میبیند و از هوش میرود . سایه از گوشه میخواند « گرداب میرباید و آبم نمیبرد …. آن بیستارهام که عقابم نمیبرد » . رستم در پی نوشدارو گیو را میفرستد و کاوسشاه نمیدهد و این پایان داستانی است که هزاران بار آن را مرور کردم مگر پایانی دیگر بر آن بیابم و نشد .
تهمینه از غم سهراب میمیرد و رستم سیاهپوش . به اخوان نگاه میکنم که این جایگاه «آخر شاهنامه» است و نه آنی که تو انگاریدهای . پیمان یزدانیان پیانو میزند . سرم را در زیر آب سرد میگیرم تا بلکه اینها بروند ولی مگر میشود سهراب را نگریست !!!!
—————————————————————————————
پ . ن : در پایانش مولاناست که میخواند :
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنمان هیچش الا هوس قمار دیگر
و فردوسی و من ادامه میدهیم
به استاد بنان به خاطر تصنیف کاروان
به اندازه ی فاصله زمین تا آسمان بین «عشق» و «عشق» فاصله است و من بر سر دوراهی آن ماندهام که به راستی کدام درست است و چگونه باید زیست و هرچه بیشتر میگردم ، کمتر همدردی مییابم و از این علامت سوال هم هیچ راه گریزی نیست و اگر هرکدام را انتخاب کنم ، از دیگری باید بگذرم که یک دل است و آن هم دیوانه ؛ نمیدانم اگر این پیمانهها نبودند به چه اندازه میکردم آنچه از این قدح دردناک زندگی چشیدهام ؟
میگفتم که یک دل است و یک ، همواره یک را میطلبد و این انتخاب ِ خود ِ آدمی است که یک ِ خود را در زندگی چگونه انخاب کند و در زندگی فقط یک است که معنا میدهد و مابقی آنچه میپنداریم هست ، یک نیستی محض است و هیچ است و صفر است و با آن یک ، آن صفرها معنا پیدا میکند .
و کل مسئله این است «کدام یک؟» و این است بزرگترین انتخاب من در زندگی که هنوز هم بر سر دوراهی آن ایستادهام و پُرسانم که «کدام یک؟» و میدانم مادامیکه به این سوال پاسخ بدهم این بغض گلویم را میفشرد که چرا آن یکی «یک» نه ؟ و این من با این بغض همواره بودهام و خواهم بود .
ای کاش من هم فقط تصور میکردم که یک ، یک موجود است .
—————————————————————————————
و دیگر من و تویی وجود ندارد که بگویم من مست و تو دیوانه … !! و همه این وجود یا من باشد یا تو ….
“من عفریته مرا افسون کرد” و من چقدر این جمله ی پناهی را دوست دارم ….
————————————————————————————–
این شبها دلم میگیرد ، دلم میخواهد که دل سیری اشک بریزم ولی افسوس که دو سه قطره بیش یاریام نمیکند ؛ نمیدانم از آن که نیستی اینگونهام یا از آن که هستی که قبل از بودنت در زندگیام برای خود سرمست میپنداشتم که فقط و فقط یک ، «یک» وجود دارد و بعد از بودنت ، هنگامههایی که نیستی سخت دلتنگم و پرسان از خویش که آیا با من همدلی ؟! که آیا مرا میشناسی ؟! و هزاران هزار آیای دیگر که چون خورهای بر جانم افتاده است ؛ نمیدانم ، ترسانم که شاید تو بند دل شده باشی که دلی که آرزوی پرواز داشت ، کم میپرد و پا در بند گونه ؛ با این حال دوستت دارم ؛ همیشه از زمانی که اولین بوسه را از لبانت گرفتم تا به امروز ، دوستت دارم و تا بینهایت ، تا آنجا که وجودم در زمان سیر کند دوستت دارم …..
زمانی در گذشته نه چندان دور
به رویا و یک ناشناس آشنا
این آغاز ، آغازی دیگر از مهوارههای آسمانی است ….. تفکر ناب زمینی …. تمام داشتهها ، تمام باورها ، تمام حقیقتها ، تمام توهمها ؛ همه و همه لحظهای به کنار ….. تصور کنید ….. فقط من و من ، تنهای تنها …..
اگر زندگی میکنم ، این در حقیقت من هستم که زندگی میکنم ؛ یا من حاصل توهم پدیدهای هستم که در توهم آن پدیده ، خود آن پدیده را انگاریدهام . آیا توهم زندگی و پندار مرگ ؛ یا پندار زندگی و توهم مرگ ؟!
در روزی روزگاری ، ما شاید در توهم حاصل از خیال شخصی به وجود آمدهایم ، که آن شخص نیز حاصل خیالی بیش نباشد ؛ چه کسی میتواند بگوید زمین هست ؟!
تنهایی من و بازی با واژههای زبان . آن ناشناس آشنا ، ویلیام شکسپیر بود که “بودن یا نبودن” را یافت و مسئلهای را مطرح کرد که فهمیدنش به اندازه ی “هر کی خودشه” برای من مهم بود . گاهی به اطرافیان نگاه میکنم،خندانند،شادمانند،واقعا به چه شادمانند؟
بامداد نمیدانم چه روزی – اسفند 1385
—————————————————————————————
پ.ن 1 : چه سهتاری میزند این حسین علیزاده . کاست جدید هم منتشر کرده . “آن و آن”.
مرغ سحر
مرغ سحر ناله سر کن ، داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرربار ، این قفس را ، بر شکن و زیر و زبر کن
بلبل پربسته ز کنج قفس در آ ، نغمه آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصه این خاک توده را پر شرر کن
ظلم ظالم ، جور صیاد ، آشیانم داده بر باد
ای خدا ، ای فلک ، ای طبیعت ، شام تاریک ما را سحر کن
نوبهار است ، گل به بار است ، ابر چشمم ، ژاله بار است
این قفس چون دلم تنگ و تار است ، شعله فکن در قفس ای آه آتشین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین ، جانب عاشق نگه ای تازه گل
از این بیشتر کن ، مرغ بی دل ، شرح هجران ، مختصر کن
این تصنیف با نهایت نرمش ، یکی از زیباترین قطعات برای من است و بس آرامم می کند …..
فکر می کنم از یک سال پیش تا به حال ، اینگونه نبوده ام که الانم …..
همه چیز از همان حدودها شروع شد …
روزهای سرمستی که برایم شماره هم داشتند و من باز هم دنبال گم شدن خودم در یک چیز ؛ چند ثانیه تا آهنگ را بگذارم روی تکرار ، زخمه هایش را دوست دارم ، آرامم می کند …….
از خشت و خاک هم گفتم و آنچه گفتم هیچ ربطی نداشت و من باز هم گم بودم و یرگردان و به دنبال صدق نبودم …..
شاید سرگردانی و حیرانی برای خودم ساختم ، نمی دانم ؛ ولی همین حدودها بود که خواستم مغرور شوم و شاید خود نباشم و مدام بزرگ و بزرگ شوم ، آنقدر بزرگ که خدا هم در خودم جا بدهم ولی با این حال باز هم مثل همیشه از همه دغدغه ها متنفر بودم و ….. و البته اگر مفهومی به اسم آفریدگار را قبول کنیم وگرنه خدا همان خود است که باید خود را منعم گرداند و نگران درویشی و خرسندی بودم و به یاد دریاها در کنار پپنجره ها افتادم …. باز هم خنده می زنم ، همانگونه که خنده زدم بر نامه ای ….. پشت پنجره که دلگیرترین چیز دنیاست قول دادم …..
و باز هم غلطه در دروغ و دروغ و دروغ ……
و واقعا هم نمی دانی که …. نمی أانی که چقدر در تمام لحظات بودنت به بودن با تو احتیاج دارم که نیاز این زمان یعنی در زمان نبودنت برایم هیچ هیچ هیچ است و شاید باز هم دروغ …..
و یک لحظه تمام صحنه سکوت …. یک سکوت که بوی مرگ می دهد …..
و باز هم بوی خدا و شاید خدای دل و شاید دلی که افسار نداشت …..
و نگارینا ، دل و جانم ته داری ، همه پیدا و پنهانم ته داری
نمی دونم که این درد از که دیرم ، همین دونم که درمونم ته داری
و دلی که این بار به جای خودت برای خرمن ها و کمان ها و برق ها تنگ شد …..
و بیشتر به داشتنت مغرور شد و مغرور شد و مغرور که گناهش ، گناه شیطان شد و کبر ورزید و اینجا بود که خشتها کج شد و کج شد و کج تر که ساختمان فروریخت …..
و از همه داستانها یک عکس به یادگار ماند و بس و ژوئن نمام شد …..
و حسادت ها که جای محبت ها را گرفت و ترسها که در وجودها رخنه کرد و این آغاز مرگ بود ….
مرگی که تلختر از یک سکوت مرگبار بود ….. و آرزوی یکرنگی ….. و خنده زدن …..
ژوئیه هم گذشت با یاد خلیل و اشکهای پرده درش ….. اشکهایی که پرده را درید ….
و تو بودن در من و من بودن در تو ….. چه آرزوهایی ها و شاید مثل هر انسان دیگری آرزوی پرواز ، یک پرواز بلند ….. پرواز برای سفر …. ولی سفر برای چه ؟ کس چه می داند ….
چه بگویم ….. در آیین خویش برای خویش سیر میکردم و برای خودم با شراب رخت پیالهای میریختم …..
عکسهایت را تماشا میکردم و آنچنان کیفور میشدم که خدا هم که میداند ، نمیتواند بداند ……
در طریقت بودیم که ثانیهای نیستی خود را وجود انگاریدم و گستاخانه با شما گفتگو کردیم …..
ما ندانستیم و صلح انگاشتیم که گفتگو آیین درویشی نبود و از آیین به دور ماندیم ….
نردبان طریقت را نهادیم و پای در رکاب عشقبازان گذاشتیم ….
سالها نفس را در خود کشتیم ولی با تو تغذیهاش کردیم …..
و این چنین در کنارت ره به سوی کمال بردیم ….
و عشقها و شرابها و رندی ها ، که انگاشتم که مجموعه مراد است …..
و خانه ای که در بیانتهاترین نقطه ی یک قلب ساخته شد و این خانه عجیب گرم بود ، عجیب …..
و گوهرهای محبت و لاف از عشق و گله از یار ….. و صورت آفتاب سوخته و دستان مردانه …..
حنجره ای سوزناک ، دستان تیزچنگ خسته و چشمانی مست و عجیب مستور …..
و معماهای هستی و در نهایت در بازگشت از دشت است که ساز افسار از دست می دهد و به رقص در می اید ……
و با خواب شبانه پیری در کوی عشق و آوای ری را و ربابی و خرابی و دیدن من و رفتن تو، اوت هم تمام شد ….
ما به دو خط موازی تبدیل می شویم کم کم
در آغاز یک نقطه بوده ایم و واگرا شدیم و به موازات هم رفته ایم
روز به روز دور می شویم از هم تا در بی نهایت واگرا شویم
به کفر من نترس , شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندانبان همزمان زمزمه می کنند
ادامه می دهم سرگذشت مردی را که اگر با این همه توئی نبود ، جهان تعادلش نبود
ما مستطیل و مربع های جادوییم ، من در همین پنجره با قورباغه در جیبم گریستم
آری ، گلم ، دلم ، حرمت نگه دار
کاین اشک ها سرنوشت کسی است که هیچ کس نبود
و همیشه گریه می کرد بی مجال اندیشه
به آفتاب فردا می نگرم که می دانم که خواهی رفت و من برایت گریه می کنم
حرمت نگه دار دلم , گلم
کاین اشک خمبه های عمر رفته ی من است
میراث من نه به قید قرعه , نه به حکم عرف
یکجا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت به نام تو
مهر و موم شده به آتش سیگار متبرک ملعون
سپتامبر آمد ، یک ماه که در آن از من از عشق پرسیدی و از سیراب پرسیدی و نه از تشنه ؟
و آتش چهره ای که از سپند رخ عشاق بود ….. و زلفی که کفر آن دین بود و داستانی که پایانی بر آن نبود ….
چهره ای برایم متجلی می شود و بیتی با آن در ذهنم مرور
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد ، آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود
و آنکس که اسیر دل بود ، آخرش یا اسیر زندان است ، یا خرابات ….
پس خدایا به سلامت دارش و زندگی بر حاشیه کتاب دیگران و آغاز هفته های خاکستری فرهاد ….
آری ، گلم ، دلم ، همه را همان کبر و غرور به باد داد ، مبادا مغرور شوی …..
و داستان مه گلچهره ی ساقی من ، آنکه از او شراب نوساز خواستم و مرا ننوشانید ….
و زلفهایی که بر بار داد و منی که بر باد رفتم ، روز وداع یاران ….
راست میگویی ، من هم در آن لحظات ایمانم را در درگاه با تو معامله کردم …..
ایمانم را در طبقی گذاشتم و هدیه کردم تا بتوانم به گمانم تو را به دست آورم ….
ولی افسوس که همان لحظه که ایمانم را دادم ، تو را هم از دست دادم …..
و از آن روز چون عروسکی برایت خیمهشببازی میکردم ایمان را …..
الان حتی یک کلمه هم ، به یاد ندارم از حدیث و قرآن ….
به یاد آن لحظه میافتم که به من گفتی :
اگر کسی غیر از تو بود ، این را برایش نمیگفتم
از خودم بدم میآید ، آتش میگیرم ، آشفته میشوم ….
جدا شد یار شیرینت ، کنون تنها نشین ای شمع
که حکم آسمان این است ، اگر سازی ، اگر سوزی
و دوناتی که از عشق و نیستی با هم نواختیم و هر دو فهمیدیم نت های این دونات را ….
و پایان اکتبر با این دونات بود …. سرماها و ندانستنها و ….. افسوس ها و های و های ها …..
و نهایت این همه ، فقط یک کلمه ساده : رفت و همه من را شکست ….
نوامبر آمد ، آخرین دیدار ، آخرین اشکها ، نمیدانی مگر دردم
میخواستم یک داستان بلند بنویسم .
تصمیم گرفتم که همان داستان را یک فیلمنامه کنم .
دیدم با فیلنامه هم فایده ندارد.
تصمیم به نمایشنامه گرفتم .
شخصیت پردازیاش برایم سخت بود .
این بار به داستان کوتاه پناه آوردم .
هیچ دلیلی برای توجیه فرار به ذهنم نرسید ،
پس به خودم قبولاندم که همین حرف را در قالب یک شعر میتوان گفت .
به یاد چند سخنرانی و چند خاطره افتادم ، چشمانم ندیدند و قلبم سرد شد .
خود را به کلمهای قانع کردم ، خواستم کلمه را فریاد بزنم ،
دیدم چشمان نمبارم هدیه لکنت برایم آوردهاند و حتی نمیتوانم کلمه را هم بگویم .
کلمه واجواج بر زبانم خواست جاری شود .
نگاهی به آسمان کردم و تصمیم خود را گرفتم .
بگذار این درد هم در درونم کهن شود.
بگذار او هم برود و به دنبال خودش سرگردان باشد .
و او رفت و به تاریخ بشری زندگیام یک شخص خاص دیگر اضافه شد .
در انتهای این داستان نیز من ماندم با دلی پردرد
اینبار با تنی محتاج و شاید خسته
و درونی که دیگر هیچگاه اینها را اگر بخواهد هم نمیتواند فراموش کند.
از ظهر که روان به سوی دیار شدم پی در پی دو جمله میآیند و میروند در درونم
که پناهی گفت : من عشق را دوست دارم ولی از زنها میترسم
و دامی که انکیدوی بیچاره را از طبیعتش در اولین حماسه جدا کرد .
تلفن همراهم زنگ میخورد : فقط و فقط سه جمله
رسیدی؟ بله . خوب خدافظ .
به تلفن همراهم خیره میشوم .
دهم نوامبر دوهزار و هفت ، ساعت هفت و بیست و هفت دقیقه
و ملیونها ملیون علامت سوال و یادهای دارکوبها و مرغابیها و بزها
و سوالها و حفره های خلا که هیچ گاه دیگر در زندگی پر نمی شوند …..
تا کجا من اومدم ….. چه جوری برگردم …. چه درازه سایه ام …. چه کبوده پاهام …..
من کجا خوابم برد …. یه چیزی دستم بود ….. کجا از دستم رفت ……
تلخه تلخم روی این خارک سبز …. چه غریبم روی این خوشه صاف …..
کمکم کن نازی …. نمیشه ، نمیشه ، نمیشه …..
کمکم کن نازی ، هر کجا رو میبینم عکس تو هست ….
دستم به یک تکه برگ خشک شده میخوره ….
میخوام بذارمش بیرون که نگام روی یه مچآویز قفل میشه ….
و به یاد روزی که این برگ را از یک علف هرز کندم میافتم ….
به یاد حرفم که گفتم این رو تا زمان یکی شدن نگه میدارم ، میافتم ….
و به یاد این که چیدن علفهای هرز را هیچوقت یاد نگرفتم …..
و باز هم این حس عجیب با من همراه است ….
از تکتک روزنهای بدنم سرما را در وجودم متجلی میبینم ….
سردمه ، نمیدونم ، شاید مثل آغاز زمین یا شاید هم مثل گل روی اخترک ب – 612
ديگران چون بروند از نظر از دل بروند ، تو چنان در دل من رفته که جان در بدني
و خنده های زهر ناک همچون تصوری سرد از ماردوش عالم ….
و دسامبر ، ماه تولدم آمد و دیگر برای همیشه از همه جای ذهنم پاک شدی و داستان تمام شد ….
برای همیشه ی همیشه ی همیشه ؛ و چه ساده ، با یک پاک کن حودت را از صحنه زندگی پاک کردی …..
تو میرفتی ….. ،
تو میرفتی ، نماندی تا به آوای تمنای درونسوزم سپاری گوش
تو میرفتی ، نماندی و ندیدی دیدگانم
که معصومانه باریدند و چهرم را زدند آبی
- که شاید شعلههای آرمانسوزم شود خاموش
تو میرفتی و من شوریدهسر ، ناکام
به دوشم کوهی از آلام ،
شرنگ بیکسی در جام
زهراب شکستی مرگزا را مينمودم نوش
تو میرفتی و دور از تو
دلم دیگر نمیرقصید زان پس در برم ، چون طفل بازیگوش
جدا از تو
حباب آرزوهایش ز هم پاشید و آن محزون
ز مرگ آرمان ، در کنج غم شد پیر ماتمپوش
تو میرفتی و من برجا
ز داغ بیپناهیها
ز سوز ناامیدیها
شدم تنهاترین تنهای این دنیا
دلم در خون و خون در جوش
نگاهم مات و لب خاموش
سرم در پرده ی پندار خود ، از درد در آغوش
تو میرفتی و دنیایم به یک دم از تو خالی شد
وزان پس حسرت و اندوه ، این دنیای بی روح مرا پر کرد
و من ماندم به جا ، …. تنها ، غمین ، آزردهدل ، دیوانهای مدهوش
تو میرفتی و من حیران
که این فقدان چسان شاید کنم جبران
شرار سینهسوزم را
چسان آیا کنم خاموش
چسان خواهم کشم با گران بیکسی بر دوش …. ؟
تو میرفتی …..
تو میرفتی ، نماندی تا به آوای تمنای توانکاهم سپاری گوش … !
………………………………………………………………………………………………………………
و پایان داستان هم برایت می گویم که بدانی …..
نواع و اقسام سازهای کوبهای بر وجودم آنچنان میکوبند که خنده از درزهای وجودم به بیرون رود .
پیدا … پیدا … پیدا …. پیدا شدم ؛ شیدا …. شیدا …. شیدا …. شیدا شدم
با هر کوبه ، با هر چهجه ،با هر دل ، با هر مم ، با هر کلمه
دلم میخواهد بترکد .
من او بدم ، من او شدم ، با او بدم ، بی او شدم
در عشق او چو ، چون او شدم ، زین رو چنین ، بی سو شدم
و اکنون ایستادهام ، بی او و بی سو
شیدا … شیدا ….. شیدا …… شیدا شدم
نه سو که ببینم و نه سو که به آن بروم
پیدا …. پیدا …. پیدا ….. پیدا شدم
و اکنون با یک سینه پر درد .
نه میشود غمها را فراموش کرد
و نه آن باقی بلندبالایی که نوشته بودی برای زندگی که ….
یک نوای پر و یک سلیقه زیبا از سهتار
همدم ندارم و همغم هم نه
و نه دانم که این ساز را با کدامین زخمه پرتاب خواهم کرد
و برای همیشه از مدد مولا رهایی یابم
و نه دیگر هو حق مددی مولا و نه دیگر هیچ چیز دیگر
با تمام وجود آرزو دارم که بتوانم آه بکشم و از تمامیاش رهایی یابم
افسوس که این همه درد نهان هست و مجال آه نیست
آنچنان سرگردانم که روزهاست کناره آرامش این دریای دردناک زندگی را ندیدهام
افسوس زنانی که خود را فقط یک زن میدانند
و میاندیشند که تمام زندگی یک مرد در یک زن خلاصه میشود
ددی … ددی …. یار …. آه ….. داد …..هییی …. آه … داد …. یار
و وجود زن فراموش شد در همه ی دورهها برای خودشان و برای همه چون من
از آن باده ندانم چون فنایم
وز آن بیجا نمیدانم کجایم
…………………………………………………………………………………………………….
پیدا … پیدا … پیدا …. پیدا شدم ؛ شیدا …. شیدا …. شیدا …. شیدا شدم
پیدا … پیدا … پیدا …. پیدا شدم ؛ شیدا …. شیدا …. شیدا …. شیدا شدم
پیدا … پیدا … پیدا …. پیدا شدم ؛ شیدا …. شیدا …. شیدا …. شیدا شدم


