چه قدر دنیا بزرگ است . کیا و ضیا طبسیان هم بازیشان گرفته و میخواهند که مرا از حال و هوای فردوسی درآورند ولی مگر میشود این همه را نگفت . کیومرث که پدر اول کل عالم بود ؛ سیامک ، اولین کشته هستی به دست دیوان ؛ هوشنگ فرزند سیامک ؛ طهمورث ، جمشید ، ضحاک ، فریدون ، ایرج ، تور ، سلم ؛ منوچهر فرزند ایرج ؛ نوذر و زوطهماسپ ، گرشاسپ و کیقباد ، کیکاوس بیخرد ؛ سیاووش و کیخسروی دوستداشتنی ؛ از آن سو یعنی پهلوانان قارون و قباد و نریمان و سام و زال ؛ رستم و سهراب و بیِژن ؛ گودرز و گیو و گستهم ؛ گرگین و رهام و شاهزادگانی چون طوس و نوذر ؛ و خوبرویانی چون رودابه و تهمینه و سودابه و منیژه ؛ همه ی سروبالایان و سیمتنان شاهنامه و همه ی لشگر ایران و توران ….
پژمان حدادی و تنبکش هم هستند و من راویام …. نوبت به داستان سهراب میرسد . مهدی اخوان ثالث آن گوشه به عنوان معامم ایستاده و مرا مینگرد که اینبار شاهنامه را چگونه روایت میکنم …. من بع یاد یزدان شروع میکنم …. ابتدا رستم را به مرز توران و سمنگان میکشانم ، اسبش را به مادیانان مشغول میکنم و نهایت برایش میدزدم …. رستم را در پی رخش قهرمان ، به سمنگان میرسانم . شامگاه از سینه ی سوخته از عشق تهمینه به رستم میرسم و عهد مودت را میبندم …. یک سو رستم و سوی دیگر دختر شاه سمنگان ، آن گوهر را به تهمینه به نشان میدهم برای سهراب و میروم . سهراب بالیده میشود و «بادبرف و سوز دهشتناک» بر همه ی جامهام مینشیند و به رخنههای وجودم نفوذ میکند . تاب ادامه دادنش را ندارم . از هیچکجا نمیتوان گریزی زد که سهراب زنده بماند . کماکان پژمان حدادی مینوازد .
صحنه ی نبرد : دو یل دست در کمر هم به کشتی گرفتن مشغولند . در یک گوشه نعش زندهرزم و در گوشه ی دیگر حماقت هجیر ( که جهانپهلوان را به پورش ننمایاند . ) ؛ ناگاه سهراب پدر را از زین میکشد و بر زمین میکوبد . شانههای رستم بر زمین ، که باور دارد ؛ جهانپهلوان به جوانی سهراب ، نیرنگ میکند و رسم دروغین پهلوانی بدو میآموزد . علیرضا مرتضوی سنتور مینوازد و سردی نیرنگ را در عالم میگستراند . سهراب پاکدل ، وجودش نسبت به پیرمرد سراسر مهر ، همینجا کلید را به رستم میدهد . برای فردا وعده میکنند . نوای سنتور ، بند بند دل آدمی را از هم میگسلد . سهراب به هومان شرح رزم میدهد . هومان به خامی سهراب پند میدهد . نوای پیانوی هوشیار خیام پخش میشود و مولانا از آن گوشه رقصکنان و پایکوبان و مست از باده ی عشق ( همچون سهراب که از مهر پدر سرمست است ) ، نوا برمیآورد که «من از کجا ، پند از کجا ، باده بگردان ساقیا» و الخ .
فردا در سربرآوردن آفتاب دو دریای لشگر در برابر هم صف میآرایند . اول کسیکه اراده رزم میکند سهراب است . از ایرانیان مرد میطلبد . رستم – که شب قبل با نیایش نیرویش را به دست آورده – اراده ی سهراب میکند . سهراب بر او مهر میکند و به او میگوید که بوی آشنایی میدهد . اسبها را تنگ هم میبندند . نوای غمناک نی کل ذهنم را میگیرد . رستم سهراب را بر سر دست برده بر زمین میزند و با خنجر جگر پسرش را بیرون برمیکشد . فرزند جگرپاره به رستم میگوید «همی خواهد از تو پدر کین من » . رستم تاجبخش نشان خود را میبیند و از هوش میرود . سایه از گوشه میخواند « گرداب میرباید و آبم نمیبرد …. آن بیستارهام که عقابم نمیبرد » . رستم در پی نوشدارو گیو را میفرستد و کاوسشاه نمیدهد و این پایان داستانی است که هزاران بار آن را مرور کردم مگر پایانی دیگر بر آن بیابم و نشد .
تهمینه از غم سهراب میمیرد و رستم سیاهپوش . به اخوان نگاه میکنم که این جایگاه «آخر شاهنامه» است و نه آنی که تو انگاریدهای . پیمان یزدانیان پیانو میزند . سرم را در زیر آب سرد میگیرم تا بلکه اینها بروند ولی مگر میشود سهراب را نگریست !!!!
—————————————————————————————
پ . ن : در پایانش مولاناست که میخواند :
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنمان هیچش الا هوس قمار دیگر
و فردوسی و من ادامه میدهیم