شکست در زندگی فقط عشقی نیست . تو تمام آرزوی کودکیات را در یک توپ که از دایی مادرت هدیه گرفتهای جمع میکنی ، یک روز همهاش را باد میکنی ، 5 دقیق باهاش بازی میکنی و کلاس 4 ابتدایی هستی . پسر همسایه دیوار به دیوارتون که از قضا بهترین دوستت برای بازی هم هست و بدترین دشمنت برای نمرههای مدرسه به توپ نازنینت یک شوت میکند و توپ از جلوی بلوک به خیابانی میافتد که از قضا سرپاینی هم هست و دیگر هیچ .
تراژدی سهراب نسبت به این تراژدی برای یک کودک 11 ساله دردناک نیست که او نمیفهمد و بزرگ که میشودو و حس میکند که میفهمد آرزو میکند که ای کاش نمیفهمید که جاهل را هنیتر میرسد روزی . «آن و آن» اثر جدید حسین علیزاده واقعا فوقالعادس مثل خانم میرزابابایی که من دفعه اول که دیدمش حس کردم که عاشقش شدم و هر دفعه که دیدمش بیشتر بهش اشتیاق پیدا کردم تا امروز که دیدم ازدواج کرده . فرض کن همه دخترانی که تو دوستشان داری ازدواج میکنند و فقط و فقط تویی که نمیخواهی هیچوقت ازدواج کنی و همه ی این دخترها را هم میخواهی .
چقدر همه چیز زود تغییر میکند مثل ریتمهای این کاست که به صورت جذابی مدام عوض میشود و نوازنده فقط و فقط پایبند بداهه است و از همه بندها رسته است ، بیدلیل نیست که اسم آهنگ شماره 14 را گذشته پرواز و قبلیهاش یکی شوق پرواز و دیگری آرزوی پرواز . من انسان سادهای هستم چون تا به حال فکر میکردم که هرکس خودش نیست و انسانها زندهاند برای تکامل نوع بشریت ولی یک ماهی میشود که فهمیدهام که متاسفانه هرکس ،فقط خودشه . از همان یک ماه پیش هم مولانا و شمس را بهتر درک میکنم و سرمایی را که مولوی میگفت را بیشتر در استخوانهایم حس میکنم . واقعا اگر موسیقی نبود ، چگونه میشد زندگی کرد در جهانی که اکثریت از کوک افتادهاند و خارج میزنند و من هم مدام باید مواظب باشم که چه مینویسم . لعنت بر این کیبرد که دکمههایش مانند جوهر خودکارهایم تمام نمیشود .
یاد هدایت افتادم . نمیدانم چرا …… یا به خاطر این کاست هست یا به خاطر زن گرفتن حسین . واقعا نمیدانم که زندگی و هدفش چیه …. اگر میدانستم من هم زن میگرفتم تا مجبور نباشم برای ترکاندن به سلولهای ریهام و نخهای سیگار پناه ببرم . شاید به قول حسین زندگی همان تلویزیون سیاه و سفید کودکیام باشد .
من به دنبال همراه خودمم ورنه اینو از برم که هر کی خودشه . پشت این هیچ به جز هیچ بزرگ هیچی نیست . نامه از مردی که هیچ کس نبود . چقدر این شبها نامههای حسین به آنا میچسبد . ای کاش میشد آدمها را شناخت . درونشان را دید و فهمست که آنان در این لحظه چی هستند . «آهای آهای لیلی سیا ، این قد برام عشوه نیا » . مطرب این بیت را میخواند و نانسی وارد سن میشود در حالی که بدنش رو کاملا برنزه کرده . میلرزاند و بالا و پایین میبرد و برای مردها هم بالا میرود . مردها و شاید زنها مشروب میخورند . مست میشوند و به جنبش میآیند و میرقصند و برایشان مهم نیست که با چه و با که و چرا . میرقصند چون شادند و در هم میلولند و فکر میکند که این «هیچ» یعنی زندگی ؛ و فردا دوباره همین و همین .
و عدهای دیگر به جای نانسی با سهتار و تنبور و دف و … مجلس میگیرند و مست میکنند و در سماعند و در چرخش . و فردا و فردا . یاد جمله دکتر شریعتی میافتم که « در طوافند از سنگ سیاه تا سنگ سیاه » . و عدهای چادر به سر یا ریشهای بلند و البته بلوند و دائم به ذکر و صلوات و محمد و علی و فاطمه و وفاتهایشان و تولدهایشان و عاشورا و قیام خونین و زینب و سجاد و باقر و کاظم و ضامن آهو و …. منتظر نشستهاند برای مردی که اصلاحشان کند و دریغ از حرکتی برای اصلاح خودشان . فقط در انتظار و انتظار .
و این گوشه یک عده میخورند و شکمبارهاند و این گوشه یک عده میدزدند و شکمبارهاند و آن گوشه یک عده خدا را معامله میکنند و روحپارهاند و آن گوشه یک عده تنشان را معامله میکنند و تنپارهاند و تو هر چقدر هم تلاش کنی نمیتوانی به همه بگویی که « بس آسان میتوان با قهر و نفرت زندگانی کرد ، ولی با عشق هستی همتی مردانه میخواهد » و اگر هم بتوانی بگویی خودت مدام به خودت خواهی گفت که در جهانی که همه چیز به نسبت معامله میشود ، حتی معنای لغات و بدتر ، حتی معنای انتزاعی لغات ؛ برای این آدمها عشق را چگونه بگویی که آن گونه که هست بفهمندش ، نه آنگونه که دوستش دارند .
به یاد خیام و صدای احمد شاملو میافتم ، یعنی از ابتدا تکرار کلامش در ذهنم بود که شاملو زمزمه میکرد :
جمعی متفکرند اندر ره دین
جمعی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آنکه بانگ آید روزی
کای بیخبران ، راه نه آن است و نه این
و کماکان این حسین علیزاده است که هنرنمایی میکند .
—————————————————————————————
پ . ن : شانس آوردم اگه نه همهاش با یک دکمه بر باد رفته بود . همه ی همهاش مثل عنوانش که به … رفت .