یک پیام که حجمش به اندازه ی یک عمر بود … یک زلزله … و پیامی در راه … دوباره بوی علف … یک عده خر هم پایین پنجره اتاقم دارند سینه میزنند … مرور داستان من و تن و تن تنن و … دوباره من و نازی … نمیدانم رمز این چیست که همیشه کتاب «من و نازی» و «نامههایی به آنا» و «سلام،خداحافظ» با هم گم میشوند … و همیشه هم کوچیکه قایق من … همه ی زنها دوباره کنار میروند و سمیرا برایم میماند … دوباره شاعر و سوال … دوباره گریه و محال … اینقدر پاپیچم نشو … بینمون دو تا ننو میشه گذاشت … چه دارازه سایهام … چه کبوده پاهام … من میخوام برگردم … کش به درد تنبون کانت میخوره … گمونم فلسفه دیویده … بهمن و دود و آواز و گوگوش و هایده و گریه و درد و غم و ناراحتی و ازدواج و طلاق و زندان و … کجا بودی سمیرا وقتی که تو زندان بودم ؟
کویر جای بهتری است نسبت به زندان ؛ زندان اتاق است و مرد و جراب خیس و چکهچکه بر پیشانی و دیوانهوار 4 گوشه اتاق را شمردن ولی در کویر جای فراخ هست و فقط آب نیست … در هیچکدام پرواز ممکن نیست ولی فرقش این است که زندان شوق را میگیرد و کویر توان را و توان را باز میتوان یافت . دست بر شنها که میزنی چیزی هست که بر سرت بریزی و همدردی کنی . در کویر نور هست . خورشید هست . او هم به تنهایی نیاز دارد . لعنت بر تو که در تو ، هیچ زنی با عشق و نان راضی نبود و همه با نان و عشق زنده بودند که عشق در آخر بماند ، همین شود که ناخنهای من بلند شود . همه ی همهشان را از ته میگیرم . امشب همه ی سازهایم را میشکنم . سیگار دیگر نمیکشم و از فردا نو میشوم و نه به آبیها چشم خواهم بست ، نه به دریا-پریانی که سر از آب به در میآرند … همچنان خواهم خواند … همچنان خواهم خواند … دور باید شد از این خاک غریب که در آن هیچ یلی نیست که رستموار ، بیشه ی عشق مهان را بفشارد به دو دست …
هزاران هزار بار هم که بروی ، هزاران هزار ثانیه هم که نباشی با سلامی آنچنان بر هم میریزی و دلم و تنم میخواهدت که خودم هم تصور نمیکنم … چقدر هوایت را دارم … هوست نه ، هوایت را … 2 روز ، زار زار عشقت را در چشمانم باریستم و باز هم تا من هستم و باران باشد ، خواهم باریست … حیف که هیچ کدام از آن لحظات نتوانست تو را برایم سیو کند … چشمه میگه دروغ نگو یه دریاست … زخمیتر از همیشه ، در جستجوی مرهم … رفتم برای گریه ، رفتم برای فریاد ، مرهم مراد من بود ، کعبه تو رو به من داد … من زورقی شکسته ، اما هنوز طلایی … طوفان حریف من نیست وقتی تو ناخدایی … ای که همه شفایی ، در عین بیریایی ، پیش تو مثل کاهم ، تو مثل کهربایی … ای همصدای گریه … من کتاب « من و نازی » میخوام … هوای نازی زده به سرم … من به دنبال همراه خودمم اگرنه اینو از برم که هرکی خودشه … دکتر کجایی : آدم وقتی فقیر میشه ، خوبیاشم حقیر میشه و میچرخیم و میچرخیم از سنگ سیاه تا سنگ سیاه … زندگی همان تلویزیون سیاه و سفید ما بود که دیروز در سرم برفک پخش میکرد …
عشق دریایی کرانه ناپدید و ناپدید و تو حتی میروی و چون دوست میداری میروی نه چون دوست نمیداری و این رفتن و فرصت دادن به آن کسی که دوستش میداری احترام به فکر اوست هرچند خودت بارها بعدش به گه خوردن خواهی افتاد ، ولی باید این کار را بکنی و در قمار عاشقانه با او ، خود او را که عزیزترین است ، قمار کنی و دو چوب در دست بگیری و بخوانی «خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش» « بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر» … بینهایت را دیروز فهمیدم یا حس کردم شاید برای چندمین بار … مثل اولین بار که دیدمش دلم برایش لرزید … با تو من بهارم ، بی تو شورهزارم … ای کاش میشد برگردی ولی افسوس که دیگر افسوس هم فایده ندارد …
bazam ghalat emlaei dare