یک نفر میاد که من منتظر دیدنشم ، یک نفر میاد که من تشنه بوییدنشم … مث یک معجزه اسمش تو کتابا اومده ، تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده … خالیه سفرهمونو پر از شقایق میکنه ، واسه موجای سیاه دستا رو قایق میکنه … همیشه غایب من زخمامو مرهم میذاره ، همیشه غایب من گریههامو دوس نداره … نکنه یه وقت نیاد صداش به دادم نرسه ، آیینهها سیاه بشه کور بشه چشم ستاره … خشم این حنجره خسته همیشه غایبه ، کلید صندوق در بسته همیشه غایبه … نعره اسب سپید قصه ی مادربزرگ ، بهترین شعرای سربسته همیشه غایبه …
تن تو نازک و نرمه مثه برگ ، تن من جون میده پرپر بزنه زیر تگرگ ، دست باد پر میده برگو رو هوا ، اما من موندیم تا برسه دستای مرگ … نفسم این خاکه ، خونه گرم و پاکه … من از تبار پاک آریایی ، قشنگترین قصیده ی رهایی ، هوای عشق تازه نیست تو رگهام ، تن نمیدم به رنگ کهربایی … نفسم این خاکه ، خونه گرم و پاکه … واسه رفتن دیگه دیره ، تن من اینجا اسیره ، خاک اینجا چه عزیزه ، عاشق قدیمی پیره … نفسم این خاکه ، خونه گرم و پاکه …
مرگ آن لاله سرخ ، کفن خنده به روی لب بود ، گَرد آن آینهها ، شبح فاجعهای در شب بود ، مردن شاپرکا ، کشتن قاصدکا … خبر از شومی کاری میداد ، نفسش ناله غم سر میداد ، آشیان رو به خرابی میرفت ، تن پوسیده گواهی میداد ، مردن شاپرکا ، کشتن قاصدکا … او به این حرف نمیاندیشید ، که کفن باید داد ، و نفس باید داد ، و به جای همه بودنها ، همه ی دیدنها ، لحظهها مانده به یاد ، شکل اندیشه ی مردن در اوست ، همه ی هستی او رفته به باد ، مردن شاپرکا ، کشتن قاصدکا … او سراسیمه به دنبال تلافی میرفت ، به دلش زخم قدمهای تجاوز مانده ، او نداند که پی مردن خود ، میکشد هرچه اصالت باقیست ، مردن شاپرکا ، کشتن قاصدکا …
دلم از خیلی روزا با کسی نیست ، تو دلم فریاد و فریادرسی نیست ، شدم اون هرزه گیاهی که گلاش ، پرپر دستای خار و خسی نیست ، دیگه دل با کسی نیست ، دیگه فریادرسی نیست ، آسمون ابری شده ، دیگه خار و خسی نیست … بارون از ابرا سبکتر میپره ، هر کسی سر به سوی خودش داره ، مثل لاکپشت تو خودم قایم شدم ، دیگه هیچکس دلمو نمیبره ، دیگه فریادرسی نیست ، آسمون ابری شده ، دیگه خار و خسی نیست … ماهی از پاشوره بیرون افتاده ، شاپرکها پراشون زخمی شده ، نکنه تو گله ی برههامون ، گذر گرگ بیابون افتاده ، دیگه فریادرسی نیست ، آسمون ابری شده ، دیگه خار و خسی نیست …
تن تو ظهر تابستونو به یادم میاره ، رنگ چشمای تو بارونو به یادم میاره ، وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره ، قهر تو تلخی زندونو به یادم میاره ، من نیازم تو رو هر روز دیدنه ، از لبت دوست دارم شنیدنه … تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون میزنه ، تو همون خونی که هر لحظه تو رگهایه منه ، تو مثه خواب گل سرخی ، لطیفی مثه خواب ، من همونم که اگه بی تو باشه ، جون میکنه ، من نیازم تو رو هر روز دیدنه ، از لبت دوست دارم شنیدنه … تو مثه وسوسه ی شکار یک شاپرکی ، تو مثه شوق رها کردن یک بادبادکی ، تو همیشه مثه یک قصه پر از حادثهای ، تو مثه شادیه خواب کردن یک عروسکی ، من نیازم تو رو هر روز دیدنه ، از لبت دوست دارم شنیدنه … تو قشنگی مثه شکلایی که ابرا میسازن ، گلای اطلسی از دیدن تو رنگ میبازن ، اگه مردای تو قصه بدونن که اینجایی ، برای بردن تو با اسب بالدار میتازن ، من نیازم تو رو هر روز دیدنه ، از لبت دوست دارم شنیدنه …
چشای آبیه تو مثل یه دریا میمونه ، دل خسته ی منم مثل یه ماهی میمونه ، ماهی خسته ی من میخواد تو دریا بمونه … ماهی دوست داره خونهش همیشه تو دریا باشه ، بوسه بر موج بزنه ، کنار ماهیها باشه ، ماهی خسته ی من بذار تو دریا بمونه … ماهی اگه تنها باشه ، خسته و دلگیر میشه ، ماهی تو دریا نباشه ، اسیر ماهیگیر میشه ، نکنه یکی بیاد چشماتو از من بگیره ، ماهی دل بمیره ، دریاتو ماتم بگیره ، ماهی خسته ی من نذار که تنها بمونه …
پشت این پنجرهها دل میگیره ، غم و غصه ی دلو تو میدونی ، وقتی از بخت به خودم حرف میزنم ، چشام اشکبارون میشه تو میدونی … عمریه غم تو دلم زندونیه ، دل من زندون داره تو میدونی ، هرچی بش میگم تو آزادی دیگه ، میگه من دوست دارم ، تو میدونی … میخوام امشب با خودم شکوه کنم ، شکوههای دلمو تو میدونی ، بگم ای خدا چرا بختم سیاست ، چرا بخت من سیاست ، تو میدونی … پنجره بسته میشه ، شب میرسه ، چشام آروم نداره ، تو میدونی ، اگه امشب بگذره فردا میشه ، مگه فردا چی میشه ، تو میدونی …
پ . ن : آتش بر پاست … جهنم است یا آتشبازی چشمان تو ، نمیدانم !!! مگر بدون عشق هم میشود ، سکس کرد !!! لذت یکی شدن تنها ، همانا عشق و محبت دلهاست ، نمیتونم درک کنم فاحشه را ، فاحشهای که حسن خدایش میخواند … دارم لهله میزنم که با یک فاحشه حرف بزنم … لهله … میفهمی ؟
پ . ن 2 : دوباره هم آتش برپاست … تا خود صبح آتش برپاست … ریتم جالبی دارد این آتش … جرقههایش را با بشکن جواب میدهم … معنی تازه … همانگونه که رقص پرندهها هارمونی دارد ، رقص آتش هم هارمونی دارد … هوس رقص سرخپوستی کردهام … شاید که باورت بشه … مگر میشود که کسی معنای عشق را بلد باشد که از عشق قرنهاست گفتهاند و هنوز که هنوز است ، من که نمیدانم چیست ؟ و اگر این را بفهمم دیگر زمان برای من است …
پ . ن 3 : هنوز که هنوز است آتش برپاست … و هنوز که هنوز است ، جشن مرگم برپاست … و هنوز که هنوز است نمیدانم عشق چیست و کافر نمیشوم هیچگاه که به نمیدانمهایم ایمان دارم … آوردی حیرونم کنی که چی بشه ، نه والله !!! مست و پریشونم کنی که چی بشه ، نه بالله !!! نگاه تبدار و پنجره ی باز ، یک ریتم تند ، صدای سوت فرهاد ، معنی تازه ، وای !!! واقعا فوقالعادس این آهنگ و سادهلوحانهاس این آهنگ ولی خوب جاهل را هنیتر میرسد روزی … پس ریتمش رو عشقه … حال میکنم باهاش ، اساسی …
پ .ن 4 : میون آتیشبازی چشمای تو قدم زدم ، شاید که باورت بشه ، معنی عشقو بلدم ، نگاه تبدارمو تو چشمای تو جا میذارم ، به خاطر دیدن تو ، پنجره رو وا میذارم ، یه معنی تازه میدی ،به شعر دلسپردگی ، با تو چه سبز و روشنم ، بی تو محاله زندگی ….
پ . ن 5 : شاید واقعا همین باشد … کسی چه میداند … باید قدم زد … سبزی و روشنیاش را من که حس کردهام … آره … همین است … همچنان آتش برپاست … و من نمیدانم که به نمیدانمهایم ایمان دارم یا نه ؟! شاید به خاطر معنای تازه شعر دلسپردگی باشد و یا شاید به خاطر محال بودنش …
پ . ن 6 : کنون دم درکش ای سعدی ، که کار از دست بیرون شد … به امید دمی با دوست که آن دم هم نمیبینم
پ . ن 7 : چقدر ساده بود ، حتی سادهتر از به همین سادگی …
پ . ن 8 : کماکان یک فاحشه میخواهم و ذهنم دارد میترکد …
پ . ن 9 : من به گلخانه ی شهوت رفتم ، تا ته کوچه ی زن …
پ . ن 10 : yellow معناش میشه زرد احمق نه red …
واااای!!!
خیلی قشنگ بود.این متنو واقعا” دوست دارم…