هنر ، موسیقی ، زن

موزیک آغاز می‌شود ، موزیکی که قبل از اجرا به آن فکر شده است ، موزیکی که حال درونی هنرمندش یا هنرمندانش نیست ، یک گروه آدم دست به ساز جمع شده‌اند و می‌خواهند به روح آدمی آرامش بدهند با یک هارمونی که از قبل آماده دارند . « دلگیر دلگیرم ، از غصه می‌میرم ، مرا مگذار ؛ با پای از ره مانده در این دشت تبدار ، ای وای می‌میرم ، مرا مگذار و مگذر ؛ سوگند بر چشمت که از تو تا دم مرگ ، دل برنمی‌گیرم ، مرا مگذار و مگذر ؛ بالله که غیر از جرم عاشق بودن ای دوست ، بی‌جرم و تقصیرم ، مرا مگذار و مگذر ؛ آشفته‌تر ز آشفتگان روزگارم ، از غم به زنجیرم ، مرا مگذار و مگذر ؛ با شه‌پر اندیشه دنیا گردم اما در بند تقدیرم ، مرا مگذار و مگذر »

همه‌جور سازی هم هست ، پیانو ، هارپ ، ویلن ، اصلا همه سازهای  اروپایی ، سازهای افریقایی ، سازهای هندی ، سازهای ارمنی ، سازهای ترک ، سازهای ایرانی … اما هنوز هم دلگیر دلگیرم … یه موقعی یادمه که خیلی هارپ رو دوست داشتم ، یه موقعی سی‌تار رو ، بعد از سی‌تار سیم‌ها تقلیل یافتند به سه‌تار ، بعد از سه‌تار ، تار بود . نی ساز بعدی بود . بعد دف و تمبک . بعد تنبور وسید خلیل و داستان و در آخر از همه رباب رو دوست داشتم ؛ دل از من برد و روی از من نهان کرد ، خدا را با که این بازی توان کرد ؛ بعد هم یک ساز کوبه‌ای ملودیک که از آفریقا اومده ، همه ی همه ی این‌ها رو یه موقع دوست داشتم و فکر می‌کردم که این‌ها همه با هم موسیقی هستند .

یادمه اولین باری که با نت‌ها آشنا شدم ، آن‌ها رو خیلی چیز ترسناکی تصور کردم و از اون‌ها می‌ترسیدم ، بعضی شب‌ها خواب «دو» را می‌دیدم . خواب می‌دیدم که نت «دو» دیگه نیست و هیچ موسیقی نیست ؛ عشق تو در دل نهان شد ، دل زار و تن ناتوان شد ؛ البته اون موقع‌ها خیلی کوچیک بودم و «دو» برام همیشه یه پسر خپل بود که به جای نفس‌نفس زدن صدای «دو» می‌داد ؛ چون می‌تواند کشیدن این پیکر لاغر من ؛ یه کم که بزرگتر شدم دیگه از نت‌ها نمی‌ترسیدم . اول‌ها پیانو دوست داشتم . به اصطلاح خودم وقتی نت‌ها کمکم می‌کردند که دست‌ها را مناسب حرکت دهم ، کلی به خودم می‌بالیدم که من شعور مطلق آفاقم و چنر سال دیگه بزرگترین هنرمند همه ی دنیا می‌شوم و فکر می‌کردم که معنای هنر را درک کرده‌ام .

اولین باری هم که زن را در زندگی خودم دیدم ، دست خودم نبود و عاشق شدم و فکر می‌کردم که نهایت عشق این است در همه ی لحظه‌ها باید بود و هیچ‌گاه به «نبود» و «چه بود» فکر نکردم ؛ از غم عشق تو ای صنم ، روز و شب ناله‌ها می‌کنم ؛ و هیچ‌گاه به شعور زنانه که به نهایت از شعور مردانه جداست فکر نکردم . فکر می‌کردم که مفهوم زن را بهتر از همه ی مردان عالم می‌دانم .

و آخر همه این اولین بارها ، فهمیدم که چقدر دنیا بزرگ است و چقدر من کوچک و چقدر همه ی مفاهیم بزرگ هستند و چقدر ذهن من کوچک ؛ موسیقی چیزی ورای جریان یک سری ساز است ، حتی چیزی بیشتر از یک سرود جاری و ساری در هستی ، چیزی بیشتر از همه ی آوازها و سازها ؛ هنر چیزی ورای همه قوانین و همه ی شاخه‌های هنری است ، چیزی شبیه آرامش نوزاد در آغوش مادر و حتی بیش از آن ، شاید تنها جریان آرامشی که در جهان وجود دارد ؛ و زن برای مرد چیزی بیشتر از فکر و ذهن اوست و همین ناشناختگی او را جذاب می‌کند ، همانا که همیشه دفترهای تمام سفید برای کودکانی که نقاشی را دوست دارند جذاب است .

و در همه ی این سالها ، چقدر ساده بودم . امروز که می‌بینم که شاید هیچ‌گاه فرق نمی‌کرد که من چه بنوازم که من اگر نوازنده ی خوبی باشم با یک میز هم می‌توانم ریتم بگیرم و عده‌ای را شاد کنم ؛ شیشه ی می در شب یلدا شکست ؛ موسیقی بداهه یا غیربداهه زیاد با هم فرقی ندارد و هنر چیزی بیش از بداهه و غیربداهه است .

خوشا به حال خالتورنوازان و آنهایی که کلا نمی‌دانند . خوشا به حال جواد یساری . حوصله ندارم فکر کنم . آرنج دست راستم هم درد می‌کند . فردا صبح هم امتحان دارم . تا بعد .

تمام .

There are no comments on this post

Leave a Reply