به ستاره که برایم یادآور شد و نازی

هیچ‌وقت ، هیچ‌کس ، هیچ‌کدام از دوستان ، هیچ‌کدام از این همه آدم که می‌شناسی ، تو را تا بی‌نهایت همراهی نمی‌کنند … همه آدم‌هایی که می‌بینی یا همه آنهایی که از کتاب‌ها برای خودت اسطوره ساخته‌ای … یا حتی همه ی آنهایی که در خیال با تو زندگی می‌کنند و به اصطلاح خودت تو را درک می‌کنند … همه ی اینها ، بالاخره یک‌جا برای تو می‌شکنند و مهم این است که تو تکه‌تکه این‌هایی که یک روز معبودهای تو بودند را ، چگونه از زمین جمع کنی و کجا نگه‌داریشان کنی ؛ در ویترین خاطرات قلبت یا سطل زباله ی ذهنت … آدمی به حکم آدم بودنش تنهاست و هیچ همراه و یاوری نیست ،‌حتی هیچ راه فراری هم نیست از این جریان تکراری و این مسابقه که زندگی می‌نامندش . موسیقی تا یک درجه از شعور می تواند تو را همراهی کند . بعضی اوقات نوشتن هم دیگر تو را از دغدغه‌های ذهنی‌ات رها نمی‌کند . پییپ ، سیگار و همه ی دخان‌ها و افیون‌های هستی را برایت بیاورند ـ در آن هنگامه که تو در لایه‌های ذهن کسی که دوست داری و آرزوی شناختنش را داری ، گیر کردی ـ باز هم برایت کم است . حتی اگر همه ی عمر را هم ـ‌ به جای چند روز در هفته ـ به جنگل‌ها و کوهستان‌ها بروی تا به قول بعد سوم شخصیتت روح جهان را در خودت جاری سازی ، باز هم در اوج قله یا در سبزترین نقطه ی جنگل ، دغدغه‌های ذهنی تو هستند که چون خوره به جانت افتاده‌اند . حالا مدام در خانه بنشین و بگو « دو – می – ر » و بسی و بسی این جمله را بزن و به مالیخوییای عرفان و شناخت حق برو . 20 دقیقه ی ، وقتی با خودت در تنهایی‌ات شریکی ، بوف کور یادت می‌آد و تهوع ، در همان حالت تهوع دستان آلبرکامو را می‌گیری و با سقوطش دوباره سقوط می‌کنی به عمق درونی که یک شب دلی تو را به آنجا کشیده است و برای تو یک حسرت فاجع‌گون گذاشته است . مگر می‌شود که از پارادوکس خیامی گریخت ، حالا هر چقدر هم که پناهی بگه که فلسفه یعنی رنج ، افتخاره که بگی رنجورم .

ماها آدم‌های از کوک افتاده‌ای هستیم . بدبختیم . تابلوهای زندگی ما ، کلاغ‌هایش گم شده است . کلاغی نداریم که با حجمش کنتراست زندگی‌هامون رو درست کنیم . توی یک مسابقه افتادیم و فقط مسابقه‌ای را می‌دهیم که خط پایانی برایش نیست و حتی زمان مرگ هم می‌دویم . تقصیر خودمان هم نیست یا حداقل تقصیر من نیست که این‌گونه شده‌ام . من با نمی‌دانم‌های خودم متولد شدم و هروز و هر روز بر نمی‌دانم‌هایم اضافه شده تا جایی که لودگی را بر دانستن ترجیح می‌دهم و هیچ‌گاه کافر نمی‌شوم که به این نمی‌دانم‌های خودم ایمان دارم و در تمام هستی‌ام فقط و فقط به همین نمی‌دانم‌هاست که ایمان دارم و دیگر هیچ .

تمام .

پ . ن : یکی از عقل می‌لافد ، یکی طامات می‌بافد ؛ بیا کای داوری‌ها را به پیش داور اندازیم .

پ . ن 2 : عکس سه تن از معبودهای من با هم ، دکتر اسلامی ندوشن – شهرام ناظری – دکتر بهاالدین خرمشاهی

One Response

  1. سلام برشما
    نمي دانم مي توانيد تلفن يا اي ميل استادمحترم جناب آقاي دكتر بهاالدين خرمشاهي رابرايم اي ميل كنيد ؟
    براي دعوت از ايشان راهي نيافته ايم
    بااحترام از طرف انجمن نقدكتاب ياران انديشه لنجان
    http://naghde86.blogfa.com/

Leave a Reply