به حسین علیزاده به خاطر « آن و آن »

با قطعه ی « دل به دل » آغاز می‌شود . او در بهشت است . دستانش رامشگرانه بر روی سه تار حرکت می‌کند . او درونش را می‌خواهد نشان دهد و به دنبال همدل می‌گردد . این بار تو را « به ابد » خواهد برد . اینقدر برایت « دو - می - ر » را که جمله ی محبوبش هست در بداهه‌اش تکرار می‌کند تا تو هم مجبور شوی ساز وجودت را با او کوک کنی . آن دیگری هم بی‌کار ننشسته ، او هم در فضایی‌ست برای خودش . « آن و آن » می‌خواهند تو را ببرند « به ابد » . دقیقه ی 2 و ثانیه 37 از قطعه ی به ابد . تو می‌توانی کاملا حرکات‌های یانی را درک کنی که نا‌خود‌آگاه به رقص می‌آیی و دیگر نه می‌توانی بخوری و نه می‌توانی بنویسی . فقط و فقط رقص . آن هم با همه ی اعضا . چشم و دست و پا و کمر ندارد . همه در حرکتند . دیگر « آن و آن » هستند که برای تو تصمیم می‌گیرند که چه بکنی . آرامت می‌کنند و از حرکت بازت می‌اندازند . « شکوایه » می‌کنی و در پی یک « روزن »‌ می‌گردی که به همان بالایی که بودی بازگردی که تو یک‌بار دیده‌ای و دیگر پرواز مي‌خواهی و پرواز . هر « سحرگاه » باید همچون حافظ‌ها باید بگویی حدیث آرزومندی را . دیگر دامن از دست داده‌ای و همچون عاشقان صدر می‌شتابی . کماکان هم « آن و آن » هستند که تو هستند و تو خود نیستی . گاه‌گاه هم با جمله ی « دو - می - ر » یادآورت می‌شوند که تو « در ابد » بوده‌ای و دیگر هیچ .

با قطعه ی « شتافت » بر عطش وصلت افزوده می‌شود ولی وصال ساده نیست و پروانه باید مست‌مست برود و « زلال » . « زلال » می‌شوی و « مستانه » می‌روی ولی هنوز « پدیداری » و هنوز بایزیدی . باید « در اندرون » وجودت « در پی » گمشده‌ای بگردی و آنچنان در پی او ، محو باشی که دیگر «پدیدار» نباشی و آن هنگامه که دیگر « پدیدار » نیستی ، شوقی در سرت آید که ز جهان دل برکنده‌ای . « شوق پرواز » و بعد شوق « خیال پرواز » و در نهایت « پرواز » و تو می‌مانی و یک دنیا « بی‌غباری » .

تمام .

There are no comments on this post

Leave a Reply