حتی تعریف عشق هم جرات می‌خواهد ، چه برسد به عشقبازی !!!

با سعدی شروع می‌کنم که فرمود : « دلم تا عشقباز آمد ، در او جز غم می‌بینم » که کلمه عشق را بر زبان‌راندن کار گزافی است که این کلمه از ابتدای الفبای بشری گنگ‌ترین کلمه ی عالم بوده است و دورافتاده‌ترین که از کلمه خدا هم دورافتاده‌تر است « عشق » . نمی‌دانم . سمیرا پرسید عشق چیست و رفت و من روزهاست که در جستجوی این معنایم و هرچه بیشتر می‌گردم ، کمتر می‌یابم که عشق گوهر است و گوهر نایاب .

بگذارید داستان را بنویسم . می‌خواستم بی‌شرمانه در چشمانش نگاه کنم و بگویم که عشق همین رابطه‌ است . سیلان احساسات ا ، که دروغی بزرگ بود و آن زمان چیزی از احساس برای من و او باقی نمانده بود که دو تنها و دو سرگردان بودیم .بعدها هر چه بیشتر به این سوال فکر کردم ، بیشتر در جوابش ماندم که عشق چیست ؟ بعد از جدایی ، خواستم به او بگویم که عشق چیست که پنداشته بودم که این احساس نیازی که من به وجود او دارم ، همانا یگانه عشق عالم است تا بل باز شود گره‌ای که به گوشه ی چارقد مادربزرگم زده‌ام ولی هیچ‌گاه حقیقت نداش که آن احساس نیاز بود و نه عشق .

چند روز است که دیوانه ی دیوانه‌ام ! عینا قاطری که حجم و وزن بار فرداش را می‌فهمد ، کرخت و په … و عشق ، چند کیلو موز نه چندان اعلاست ، برای بیماری که نفس‌هایش به شماره افتاده است !

که هرچه بیشتر جستجو کردم ، کمتر فهمیدم و همه ی چیزی که این جستجو به من داد در این چند ماه ، همانا دید بهتر به زندگی بود و روحی سخت‌تر برای تحمل بزرگترین مشکلات زندگی … نازی جان ، امشب حتما برایت می‌ویسم چرا که می‌دانم شاد می‌شوی و این شادی تو در آن شب هم می‌توانست یک معنای عشق باشد ،‌همان‌طور که یکی بودن نیایش‌های دور بشری می‌تواند راهی به عالم وحدت و مفهوم عشق باشد .

تمام .

There are no comments on this post

Leave a Reply