خاطراتی خاص از خودم به خودم

زندگی یک مصروع چیزی بیش از اسپاسم عضلانی نیست و چند دقیقه خلسه ی خفیف و چند ساعت خواب که به مرگ شبیه‌ترین است و چند روز بدن درد ، در تقدیر اوست که در یک فاصله چند دقیقه‌ای مسافتی 12 کیلومتری را بدود و همیشه در دل او یک ترس بیش نیست که حمله ی بعدی کی و کجاست . یک لحظه مغز هنگ می‌کند و تمام . مهم نیست که چه بکنی ، دهانت کف می‌کند و همه ی عضلانت با هم شروع به کار می‌کند . دهانت قفل می‌شود و کمرت گوییا می‌خواهد که از وسط به دو نیم گردد ، ولی با همه ی اینها شیرین‌ترین لحظات که هیچ‌کس دیگر به جز او تجربه نمی‌کند ، همان لحظه‌های بین هوشیاری کامل و بیهوشی کامل است . فاصله ی کوتاهی که پیام عصبی می‌خواهد دذ کل بدن پخش شود . یک مالیخوییای خاصیست ، حتی خاص‌تر از ماری‌جوانا .

تو می‌خواهی چند کلمه بگویی و به اطرافیانت بگویی که نترسند و چیز خاصی نیست ؛ کلمات در ذهنت می‌آیند ، ولی بر زبانت هیچ‌گاه نمی‌رسند و فقط یک نعره از تو بر‌می‌آید ، نعره‌ای شبیه بوق متد دستگاههایی که به قلب متصل می‌کنند ، آن هنگامه که مریض رفته است . البه شادابی پس از بیهوشی هم جذاب است ، بیدار می‌شوی ، به یاد نمی‌آوری که که هستی و در کجایی ، حتی نمی‌دانی که چه مدت خوابیده‌ای و همه ی حادثه‌های دنیا برایت چند ثانیه‌ای تاخیر دارد . گویا که مغزت پالس ساعت نمی‌خورد . کم‌کم آن لحظه‌های شیرین تمام می‌شود و تو دوباره به دنیای لعنتی‌ات باز‌می‌گردی .

مالیخوییای صرع بارها از شراب گیراتر است ، از هر نوع شرابی . تمام .

There are no comments on this post

Leave a Reply