هنر ، شراب و عشق

حتما پیش آمده برایتان که یک مطلبی ناپخته در گلویتان مانده باشد و منتظر یک همراه باشید که آن را برایتان بپزد و آنچنان مستتان کند که رقص‌کنان آن را عربده بزنید . چندگاهی هست که می‌خواهم این مطلبم را بنویسم و مدام می‌نویسم و آن‌گونه که می‌خواهم نمی‌شود و پاکش می‌کنم … های ، آهای ، تو کجایی نازی … عشق بی‌عاشق من

سعدی نصیحت نشنود ، ور جان در این ره می‌رود ؛ صوفی گران‌جانی مکن ، ساقی بیاور جام را

و من کماکان منتظرت هستم ای ساقی تا شب کی برسد ….

تو فارغی و عشقت بازیچه می‌نماید ، تا خرمنت نسوزد ، احوال ما ندانی

دیدگاهی برای این نوشته نیست.

پاسخ دهید