به کلیشه

کلیشه و کلیشه و کلیشه … از همون قریم بوده و تا ابد یعنی تا آخرین لحظه ی نفس کشیدن من ، خواهد ماند این کلیشه ی لعنتی … خوشحالیه کلیشه‌ای ، تکراری … اه ، اه ، چندش‌آورید همه ی شما آدم‌های کلیشه‌ای … همه یه جور عاشق می‌شن ، همه فقط بلدن یه جور همدیگه رو دوست داشته باشن ، همه فقط یه جور آواز می‌ونند همه فقط یه جور ساز می‌زنن ، همه ی شعرها یه‌جور ، نوشته‌ها یه‌جور … همه چیز تعریف مشخص داره … تهوع حتی شدیدتر از تهوع سارتر داره کم‌کم بهم دست می‌ده توی این جامعه ی تخیلی …. احساس زنده به گوری مي‌کنم شدیدا … عکسام به درد هیچ‌جایی نمی‌خوره چون توی هیچ ساختار کلیشه‌ای قرار نداره ، شعرام چاپ نمی‌شن چون فکرشان کلیشه ی موردپسند عوضی‌های ارشاد نیست ، حتی کاستم را هم نگه داشته‌اند ، تکنوازی رباب را و می‌پرسم چرا ، راحت می‌گوید چون تکنوازی رباب مرسوم نیست … زندگی برایم حکم مرگ دارد می‌گیرد کم‌کم … خفقان … دور از دیار خویش ، تا کی توان کشید ؟

There are no comments on this post

Leave a Reply