قطعا یا آدم موجود احمقی بوده که هلوی حوا را به گندم خدا ترجیح داده و یا حوا موجود هلویی نبوده و یا شیطان موجود عوضی بوده که هلوی حوا را پستتر از گندم خدا نشان داده و هزاران شب که با سیگار و سردرد بخوابی و غصه ی روزهایی را بخوری که هیچگاه نبوده و یا غصه شرق و غربهای عالم را بخوری که همه انتزاعی هستند ، به پنجرهای خواهی رسید که یک هیچ بزرگ را در پشت دارد و یک قلمدان با طرح صحنه ی وصل معشوقههای صادق و شاید خیالات عباس معروفی . بریتنی را عشق است و آن عزیزی که بدون او نمیتواند ببیند و تنها میشود ، گور بابای همه ی دنیا .
هنوزم که هنوز است شراب و هنر و عشق مفاهیم انتزاعی هستند ، خواه تو عاشق نازی باشی یا نباشی و یا نازی برایت یک اسطوره باشد که سالهاست به تاریخ پیوشته است و از همان روزی که او رفته ، کماکان پای چپ توست که با هر ریتمی که میشنود بیاختیار برایت میرقصد و حالا تو مدام از معشوقهات بخواه که یک فرصت دیگر به تو بدهد که کماکان معتقد بمانی به همه ی اصولی که در دوران تحصیلت برای تعریف عشق کردهای و همان اسب سپیدها و همان سوارها . کشک را عشق است که با یک دوغاب از آن میشود همه ی عالم را سپید کرد و به جای همه ی «ف»های دنیا «پ» نوشت و گاهی وقتها با همین کشک آقدر میتوان پیچیده نوشت که هیچ کس حتی نواند بفهمد که همین کشک چیست .
و تو کماکان چون یک مرده ی متحرک راه میروی و هیچچیز هم بعد از روزها ارضایت نمیکند و تو خود را به در و دیوار میکوبانی و خوشحال میشوی که هنوز هم کسانی هستند که به تو زنگ بزنند و بگویند که دیگر هیچگاه حدودا نمیخرند و تو به همین امید گز میکنی خیابانهای شهری را که دیگر فقط مرگ را به رایگان میدهند و آرزو میکنی که ای کاش هیچگاه میان این دلمردگان دل نسپردی و شاید نفس کشیدی و شاید اساطیری زیستی .
بزرگترین آرزویم در زندگی این است که حتی یک روز هم شده ، همانند شیر بیشه انکیدو نفس بکشم و هیچگاه اسیر آن کتانها و کوهها نشوم ، با آهوها از یک چشمه آب بخورم یا حداقل یک چشمه پیدا کنم که در آن تن و بدنم را همراه با آهوها بشویم و گنجشکها از من نترسند و روی دستانم بنشینند و من چونان یک مترسک نباشم ، گور بابای سروشت دنیا و زمین و کهکشان و خورشید ، مخصوصا خورشید که قرار است خاموش شود و ما همه یخ بزنیم .
آرزویهای من هم شبیه گل نسرین است تقریبا . من دوست دارم سرطان بگیرم تا درد آنها را هم تجربه کنم و ایدز بگیرم که رنج آنها را هم تجربه کنم و نهایت آنها هم شیزوفرنی است ، یا شاید دیوانگی و یا شاید کلاغ شدن . دنیا باید از منظر آنها جذاب باشد ، خسته شدم از بس توی قالب آدم فرورفتم و دنیا را از دید ادمها و آدموار دیدم و کماکان بریتنی است که میخواند و جملات نداست که بر مخ من میرود .
میشینی تعداد لغات جملههای متنهای من را میشماری که چی بشه ؟ حالا 514 یا 515 چه فرقی دارد ، مهم اسن است که همهاش را باید با هم مچاله کرد و در گوشهای انداخت که همهاش غیرطبیعی و باورنکردنی است که یکسری احمق نشستهاند و طبیعی بود را تعریف کردهاند . چه میشد که من دیوانه میشدم و میفهمیدم که در ذهن آنها چه میگذرد و به چه فکر میکنند . حتما ذهنشان زیباست . اگر روزی کارگردان شوم ، مطمئنا فقط از دیوانهها فیلم خواهم ساخت که آن هستند که سخت غریب ماندهاند . دیوونه کیه ؟ عاقل کیه ؟ جونور کامل کیه ؟ واسطه نیار به عزتت خمارم ، و بریتنی کماکان baby one more time میکند و نمیداند که او را چگونه suppose کند و دیگر هیچ .
در آخر مثل همیشه من ماندهام با مغزی که پر است از محال و مدام از شاخهای به شاخهای میپرد مگر بیابد ظرفی را که لیاقت پیمانه شد را داشته باشد که ایکاش آن من لعنتی هم نبود .
و حتی یک آغوش هم دریغ میکنیم گاهی . تمام .

خیلی قشنگ می نویسی، نوشته هاتو دوست دارم.
khoda az in neda s ha ziad kone
جالب بود من خیلی وقته این حرف هارو می گم ولی انگار همه سرشونو کردن زیر برف یا ….
مرسی 1جورایی از قول من حرف زدید
پاراگراف 2 /خط2/پیوسته