چقدر کلاغ بودن را دوست دارم و چقدر به یک کلاغ برای حفظ کنتراستم نیاز دارم . شاید برای اولین بار است که احساس جاماندگی میکنم و از تهی سرشار بودن . چقدر این آدمها معماهای دوستداشتنی و جذابی هستند . فوقالعادهاند . غیز قابل پیشبینی . گاه یکیشان میتواند با یک کلمه یک دریا را در حلقت بگنجاند . قلب به قلب دوست دارم تکتک آدمهایی را که میشناسم و چهارمضرابهای عالم را . چه محشری است این حسین علیزاده . آدم را به اعتراف وا میدارد درست همانگونه که نازی آدم را . هیجانیس بشر . کوچیکه قایق من و نهایت هم «گفتگو آیین درویشی نبود» و «آزاده نخواهی شد جز در دل زندانها»