به پرویز مشکاتیان به خاطر همه‌چیز

من قوزی بودن را دوست دارم همانگونه که شماهاصاف بودن را دوست دارید . من دوست دارم که کمرم بیشتر از این هم تابشود تا من صدای انگشتانم بر روی سیم‌ها را بهتر بشنوم و زبانم ، ستایشگر انگشتان رامشگرم باشد ؛ به هر حال کماکان به تعداد آدم‌های روی زمین راه وجود دارد برای رسیدن به خداوند و مخملباف است که برای خودش طامات می‌بافد . امرز داشتم فکر می‌کردم مثل همیشه به یک موضوع تکراری ، به این که چقدر این آدم‌ها زیادند و چرا همه ی آنها هدفون دارند و من چند روز است که هدفون ندارم و به قول دکتر شریعتی اندیشیدم و گریستم .

من چقدر دختران قدبلند را دوست دارم ، درست به همان اندازه که دختران برنزه را دوست دارم و درست به همان اندازه که دختران ناز را دوست دارم . گهگاه فکر می‌کنم که چه چیزی را دوست خواهم داشت ؟ جالب است برایم که فکر کنم به این موضوع . ساعت‌ها و ساعت‌ها را می‌گذرانم و لذت می‌برم . از روزی که همه ی دوستانم ترکم کردند و شاید گریختند ، خیلی نمی‌گذرد و هنوز هم نمی‌دانم چرا ؟

گهگاه می‌اندیشم که شاید همه و همه ی این لحظات که درست به سختی نفس کشیدن برایم می‌گذرند ، یک سراب بیش نباشد و فردا همه ی سیستم این توهمات تمام شود و ما همه تمام شویم ، یعنی همه ی این پیامبران و شاعران و … همه یک عمر فقط چرت محض گفته باشند ، خیلی‌ها می‌گویند که این همه خزعبلات که همه ماشاالله عین هم هستند نمی‌تواند اتفاقی باشد و حتما یگانه عالم وجود دارد ولی همان‌گونه که این مسلمان‌ها و مسیحی‌ها و جهود‌ها به پیامبرانشان و کتابهایشان می‌نازند و در برابر احدیت واحدشان خضوع و خشوع می‌کنند ، من نیز در ایندورترین نقطه ی تبعید جهان به کفر خویش می‌نازم وعمیقا معتقدم که کفر من از همه ی این چرت و پرت‌های الهیون ، الهی‌تر است .

دو سال پیش شدیدا معتقد به ظهور ناجی آخرالزمان بودم ، نمیدانم در این دو سال خودم را بیشتر شناختم و یا از خودم بیش به دور افتادم که حس می‌کنم که ناجی برای هرشخص ، خود آن شخص است و جامعه بشری اگر قرار است نهایتی داشته باشد ، همانا یگانه نهایتش خوب بودن تک‌تک افراد آن است و این چرت محض است که یک نفر با شمشیر می‌آید و نسل بدان را بر‌می‌اندازد و همان یک نفر به دست پیرزنی کشته می‌شود و آن پیرزن ….

این روزها این ساده‌اندیشی‌ها و یا شاید این نه‌اندیشیدن‌ها بیشتر آزارم می‌دهد و گاه همه ی راه‌های فرار از افکار برایم بسته می‌شود ، حتی سیگار عزیز که یگانه یارم در همه ی این لحظات سخت بوده ، برایم همچون زهر مار می‌شود و به سان انسان بی‌پناهی می‌شوم که روزها و شب‌ها در این آرزوست که سنگ‌های ابابیل از آسمان به پاس بی‌ایمانی‌اش فرو ریزد ؛ در این لحظات هوای تهوع ژان پل سارتر و شعر‌گونه‌های حسین پناهی به سرم می‌زند . دلممی‌خواهد آنقدر بخوانم و بشمارم که خوبم ببرد ولی مگر این نازی می‌گذارد که خواب به چشمانم بیاید . به یاد نازی و شاید نازی‌های درون و بیرونم می‌افتم و دوباره هجوم فکر و اندیشه . در این لحظات است که هزاران بار به زاری از خدایی که هموز نمی‌دانم کیست ، خواسته‌ام که من دیوانه شوم و دیگر هیچ نفهمم .

همانگونه که زنهای قدبلند را دوست دارم ، بل بیشتر دیوانگی را دوست دارم و شاید بیشتر ، که به زنان قدبلند و شوهرانشان لااقل حسودی نمی‌کنم و به دیوانه‌ها بسی ، همچنین به تمام ایدزی‌ها و سرطانی‌ها که می‌دانند که احتمالا در 15 روز آینده به فجیع‌ترین شکل ممکن خواهند مرد و به اسکیزوفرنی‌های عزیز که در درون دنیایی زندگی می‌کنند که برای ما احمق‌ها قابل تصور نیست و به کسانی که می‌توانند آواز بخوانند .

و اینک این پگاه است که همه چیز را قطع کرد و تمام .

2 Responses

  1. :)

  2. خیلی ناز بود…
    با هر خطش گریه کردم…

Leave a Reply