هوس لنز 3 میلیمتری کردهام ، هوسی حتی بیشتر از هوس شمال . هوس رخت عزا هم کردهام . شاید ویار باشد ، کسی چه میدان که من چندماهه جهانی را آبستنم . گیتار هم میخواهم ، یک گیتار اسپنیش آخر دیشب اسپانیا قهرمان فوتبال اروپا شد ، آن هم بعد از 44 سال . اگر من یک گیتار اسپنیش داشتم « باز صدای بیصدای فرهاد » را آنقدر میخواندم که این داستان دستهای فقیر و چشمهای محروم افریقا حلشود . چه میگویم ؟ من حتی از پرتره ی خودم هم بدم میآید ، چه برسد به دکتر حسین پدرام و در این لحظات فقط فرهاد میچسبد بی پیانو و با گیتار اسپنیش و صدای سوت ، صدای سوتی که مخ من یکی حداقل سوت بکشد و آنقدر ادامه پیدا بکند که من یا دیوانه شوم و یا بمیرم ، درست مثل همان عضو خانواده فرهاد اینها که ویلن کلاسیک میزد و یا اصلا مثل گل یخ و شاید مثل جشن مرگم که برپاست .
خاک بر سر تویی که فکر میکنی که خودکشی کم آوردن است ، احمق عزیز و دوستداشتنی با قدی چون سرو و هیکلی چون سروناز ، خودکشی همانا یگانه روش خداکشی است که از دست هر کسی بر نمیآید . پناهی همان هدایت بود ، همانگونه که نمیدانمهایش یگانه همتای بوف کور است و همانگونه که نازیاش همان چشمان گیراست که در اتاقی آرمیده است و شاید شریعتی با همان یک و بینهایت صفرش یگانه سروش هستی باشد . چه قدر این فرهاد خارجی را بد میخواند .گنجشکک اشیمشی را عشق است همانند همان عروسک آرمیده آن دخترک که یا تا ابد چشمانش باز است و یا تا ابد بسته و بدبخترین عروسکها آنهایی هستنند که چشمانشان کرکرهی بیش نیست که با بالا و پایین شدن بدنش ، چشمانش باز و بسته میشود . گنجشکک اشی مشی . مرغ سحر . بلبل پر بسته . چشای آبی تو . رقص مولانا . مهر حافظ .
نمیتوانم باور داشته باشم وجود پروردگار مهربان عالم را . هیچگاه . مگر میشود او باشد و اینگونه باشم . در اعماق وجوم آتشی است که میسوزاندم . عجیب لهبناک .
ربالنوع ساختن کار سختی نیست فقط کمی فکر میخواهد که چه ربالنوعی برای صحنه مورد نظر نیاز است ، همانگونه که آن لکاته اثیری به وجود آم و یا همین نازی دوستداشتنی . مهم این است که این ربالنوع ربالوع بشریت باقی بماند . من هم خودکشی خواهم کرد بدون شک در یک روز آفتابی در تابستان در اتاقی با یک اسپیلت که نعش بو نگیرد و کرمها به سراغم نیایند . کسی را ندارم که سراغ از من بگیرد ، پس تا ماهها و سالها همانند « سالهاست که مردهام » مرده میمانم و کسی حتی نخواهد فهمید که من مردهام و یا زندهام . همه و همه در یک ظهر تابستان در یک قصر یخی با یک اسپیلت .
میگوید « لا فتی الا علی ، لا سیف ال ذوالفقار » و اسمش را گذاشته ذوق مستی ، احتمالا در 40 یا 60 سالگی که به آخر خط رسیدهام دوباره مسلمان خواهم شد و شدیدا هم به ظهور منجی معتقد خواهم شد که او میآید و زمین را از وجود ناپاکان پاک خواهد کرد .
نمیدانم شاید هم چند دقیقه دیگر دوباره مسلمان شوم و خودکشی را بزرگترین گناه عالم بدانم ، ای کاش هیچگاه هوس صدای محمدرضا لطفی را الان نمیکردم ، آنقدر این صدا گرم است که ناخودآگاه تو را به سمت قافلهسالار میگرداند .
ای فخر من ، سلطان من ، فرمانده ی خاقان من ، چون سوی من میلی کنی ، روشن شود چشمان من
ای یار من ، ای یار بیزنهار من ، ای دلبر و دلدار من ، ای محرم و غمخوار من ، ای در زمین ما را قمر ، ای نیمه شب ما را سحر ، ای خطر ما را سپر ، ای ابر شکربارمن ، خوش میروی در جان من ، خوش میکنی درمان من ، ای دین و ای ایمان من ، ای عمر گوهردار من ، ای شبروان را مشعله ، ای بیدلان را سلسله ، ای قبله هر قافله ، ای قافلهسالار من
و اینجاست که من در برابر مولانا جلال الدین محمد بلخی رومی کم میآورم . بسیار بزرگ است او و موجودی است عجیب و شاید خود خدا باشد . خدا هم خود اگر باشد نمیداند …