عجب هیکل ردیفی دارد این خانم دشتی ؛ من را به یاد هیکل همسر یکی از دوستانم میاندازد . آخر میدانید ، این دوست من همه ی زندگیاش همین زنش است که من هیچگاه ندیدمش ولی از بس که این دوستم ، دوستش دارد او را ندیده کاملا میشناسم ، درست مثل همین خانم دشتی که هیکلش واقعا فوقالعادهاس . قدش همقد خود من با سینههایی گرد و سفت ، ناخنهای لاکزده و همیشه هم آرایشکرده ، کمی و نه خیلی زیاد تپل به گونهای که گوشت روی تنش به راحتی با دست قابل لمس است و البته پوست بسیار لطیف ، چشمهای درشت و لبهای قلوهای که مزه ی رژ لب میدهد ؛ درست همانند همسر دوست من که دوستم به خاطر اینکه ماهیچههای حلقوی مقعدش حالت الاستیک خود را از دست نداده به انازه ی همه ی دنیا دوستش دارد و اگر حالت الاستیکش را از دست بدهد ، دوستم دیگر دوستش نخواهد داشت .
به دوستم و زنش و خانم دشتی چه مربوط که الان بالاترین تیراژ کتاب در ایران 3000 جلد است ، آنها کلا یک هدف دارنددر تمام زندگیشان و شاید دو هدف ؛ اول اینکه هیکل خودشان و همبسترشان به هم نخورد و دوم اینکه هر روز خودشان و همبسترشان را تقویت کنند برای همبستری شب بعد تا زمانی که بچهدار شدند و بچهدار هم که شدند ، دیگر بچه میآید وسط و گرفتاریهای بزرگشدنش ؛ بیچاره خانم دشتی که همبستر مشخص و بچه ی مشخص ندارد .
البته در زندگی دوست من به جز سکس چیزهای دیگری هم هست ، مثلا همین خانم دشتی چند هفته یکبار ( زمان کمردردهای همسر دوست من ) با دوست من بساطی دارند و شرابی و رقصی و مستی . دوست من 2 بچه دارد ، یکی از همسرش و دیگری از خانم دشتی که البته گهگاه دوستم به خاطر بچه ی خانم دشتی که در 4 ماهگی سقطش کردهاند ، اندوهگین میشود و چند قطرهای اشک از روی عشق به فرزند میریزد . خانم دشتی هم بسیار حس مادرگونهای دارد ، نمیدانم شاید عشق مادری بشود اسمش را گذاشت . سینههایش را که میخوری ، حتی اگر خر هم باشی میتوانی این حس و حسرت مادری را در چشمانش بخوانی ، حتی افتادگی سینههایش هم بعد از بیست و پنج سال زندگی به قول خودش سگی حتما از همین شدت و عمق حس مادری است .
اما تجلی مادر بودن خانم دشتی را در لحظههایی که با حشیش چت میزند ، میتوان لمس کرد ، به خدا در آن لحظهها دوستداشتنیتر میشود . مینشیند و دانهدانه بچههایی را که برایشان از روی بدشانسی یا بیاحتیاطی مادر بوده ، برایت میشمارد و گریه پهنای صورتش را میپوشاند . در همان لحظات دوستداشتنی میشود و تن لختش همچون چشمهایش برایت برق میزند و الخ .
تا آخر خوندمش و خوشم اومد ولی باید ادامه داستان را خوند تا ببنیم چه چیزهای دیگر می خوای مطرح کنی
در مورد سبک نگارش این تو هستی که تعیین می کنی چطوری باید بنویسی و نظر خودت رو توی اون سبک بیان کنی نه خواننده؟
نویسنده بنا به اثر و قالب اصلی داستان و موضوعات مطرح شده و مفهوم های پنهان داستان ، سبکی رو که در خور متن باشد در نظر می گیرد که به نظرم سبکت به متنت می خونه و با تمامی به ادامه بده متن و نوشتت رو هر چند که تمام دنیا باهات مخالف باشند
B0o0W
چقدر زیبا و دوست داشتنی بود , لذت بردم .
لطفا بيشتر راجع به افراد اين نوشته و خوصيات آنها بگو مثلا آدرس email انها شايد من يكي از دوستانم را يافتم. ممنون