بسی بیهوده زیست می کنیم. دلم هوای دور دورای کودکی را کرده است.زندگی کاملی دارم ولی در حیرتم از برخی افراد که چگونه زیست می کنند و دم بر نمیآورند از زندگی که فقط و فقط دیواریست که هرچه محکمتر بر آن میکوبی دستت بیشتر درد می گیرد.
حالم از این مینیمالها به هم میخورد.متاسفانه الان دارند میتازند.آدمها دیگر حال و حوصله نوشته های بلند را ندارند.میخواهند یک جمله بخوانند و در آن یک جمله دنیایی از فهم را کسب کنند.کاش من در عصری که تئودور عزیز زنده بود نفس میکشیدم.دورهای که آدمیان عاشق رمانهای کلاسیک بودند.
دوره ای بس طولانیست که از هیچ چیز به جز صحبت کردن کودکانه با دیگران، لذت نمیبرم.فقط و فقط دوست دارم خودم را لوس کنم.
برای بازگشت به دنیای مجازی همین بس است.
کماکان هم بزرگترین دغدغه ی ذهنی ام این است که واقعا از کی به کا رفتیم … به یاد مرحوم فرهاد