بایگانیِ دستهٔ ‘سرمست’

دلگیری نوروزی
مارس 22, 2011

بسی بیهوده زیست می کنیم. دلم هوای دور دورای کودکی را کرده است.زندگی کاملی دارم ولی در حیرتم از برخی افراد که چگونه زیست می کنند و دم بر نمی‌آورند از زندگی که فقط و فقط دیواریست که هرچه محکمتر بر آن میکوبی دستت بیشتر درد می گیرد. حالم از این مینیمالها به هم می‌خورد.متاسفانه [...]

به ساره – پرواز با خورشید -
ژوئیه 28, 2008

بگذار که بر شاخه ی این صبح دلاویز بنشینم و از عشق سرودی بسرایم آنگاه به صد شوق ، چو مرغان سبکبال ، پر گیرم از این بام و به سوی تو بیایم خورشید از آن دور ، از آن قله ی پربرف آغوش کند باز ، همه مهر ، همه ناز سیمرغ طلایی پر [...]

نفرین‌نامه
ژوئیه 6, 2008

از خودم بدم می‌آید ، بدک که نه ، از خودم متنفرم ، آن هم نه کم بلکه به شدت . به شدت از خودم متنفرم و البته به شدت از خودم خسته شده‌ام یا شاید از خودم بیزارم . موجودی احمق ، بی‌شعور ، پست‌فطرت با هزاران هزار مشکل فکری و روانی ، بدون [...]

به صادق هدایت
ژوئیه 3, 2008

یک دوست دیگر هم دارم که بسیار بسیار دختر مهربانیست . همه ی پسرهای دنیا را حتی بیشتر از جانش دوست دارد و حاضر است با هر کس که تماس گرفت از صبح تا شب لاس بزند ، آن هم نه خشک بل تر ، آنچنانکه آب از لب و لوچه طرف راه بیفتد و [...]

به هدایت و پناهی و لطفی و مولانا
ژوئن 30, 2008

هوس لنز 3 میلیمتری کرده‌ام ، هوسی حتی بیشتر از هوس شمال . هوس رخت عزا هم کرده‌ام . شاید ویار باشد ، کسی چه می‌دان که من چندماهه جهانی را آبستنم . گیتار هم می‌خواهم ، یک گیتار اسپنیش آخر دیشب اسپانیا قهرمان فوتبال اروپا شد ، آن هم بعد از 44 سال . [...]

به کلاغ‌ها
ژوئن 21, 2008

چقدر کلاغ بودن را دوست دارم و چقدر به یک کلاغ برای حفظ کنتراستم نیاز دارم . شاید برای اولین بار است که احساس جاماندگی می‌کنم و از تهی سرشار بودن . چقدر این آدم‌ها معما‌های دوست‌داشتنی و جذابی هستند . فوق‌العاده‌اند . غیز قابل پیش‌بینی . گاه یکی‌شان می‌تواند با یک کلمه یک دریا [...]

به تگزوپری و نازی
ژوئن 21, 2008

زندگی من هم درست به مانند سیم هدفون من که بودن یا نبودنش به چسب دوقلو و جهت سیم بستگی دارد ، به چسب دوقلو و جهت سیم هدفون بستگی دارد که زندگی‌ام در این روزها همین نوشتن‌هاست و بدون « آن و آن » هم مگر می‌شود نوشت . فکرش را بکنید موجودی به [...]

به کلیشه
ژوئن 18, 2008

کلیشه و کلیشه و کلیشه … از همون قریم بوده و تا ابد یعنی تا آخرین لحظه ی نفس کشیدن من ، خواهد ماند این کلیشه ی لعنتی … خوشحالیه کلیشه‌ای ، تکراری … اه ، اه ، چندش‌آورید همه ی شما آدم‌های کلیشه‌ای … همه یه جور عاشق می‌شن ، همه فقط بلدن یه [...]

به تمام بیماران اسکیزوفرنی
ژوئن 16, 2008

حس می‌کنم دست چپم دارد کم‌کم فلج می‌شود . حتی نمی‌توانم ، بنویسم .

خاطراتی خاص از خودم به خودم
ژوئن 15, 2008

زندگی یک مصروع چیزی بیش از اسپاسم عضلانی نیست و چند دقیقه خلسه ی خفیف و چند ساعت خواب که به مرگ شبیه‌ترین است و چند روز بدن درد ، در تقدیر اوست که در یک فاصله چند دقیقه‌ای مسافتی 12 کیلومتری را بدود و همیشه در دل او یک ترس بیش نیست که حمله [...]

حتی تعریف عشق هم جرات می‌خواهد ، چه برسد به عشقبازی !!!
ژوئن 14, 2008

با سعدی شروع می‌کنم که فرمود : « دلم تا عشقباز آمد ، در او جز غم می‌بینم » که کلمه عشق را بر زبان‌راندن کار گزافی است که این کلمه از ابتدای الفبای بشری گنگ‌ترین کلمه ی عالم بوده است و دورافتاده‌ترین که از کلمه خدا هم دورافتاده‌تر است « عشق » . نمی‌دانم [...]

شخصیت‌های یک نمایشنامه
ژوئن 14, 2008

از شمس و مولوی و سعدی و حافظ و خیام و شیخ محمود شبستری آغاز می‌شود این نمایشنامه . این‌ها همه شخصیت‌ها هستند . کریشنا و جان بانیان و جان میلتون هم می‌آیند . این‌ها هم برای خودشان کلاسیک‌هایی هستند . فردوسی و هومر هم هستند . افلاطون و سقراط و بقیه دار و دسته [...]

به حسین علیزاده به خاطر « آن و آن »
ژوئن 13, 2008

با قطعه ی « دل به دل » آغاز می‌شود . او در بهشت است . دستانش رامشگرانه بر روی سه تار حرکت می‌کند . او درونش را می‌خواهد نشان دهد و به دنبال همدل می‌گردد . این بار تو را « به ابد » خواهد برد . اینقدر برایت « دو – می – [...]

102
ژوئن 12, 2008

اینجایم بر تلی از خاکستر … پا بر تیغ می‌کشم و به فریب هر صدای دور ، دستمال سرخ دلم را تکان می‌دهم … سیاه سیاهم ، با زرد هماهنگم کن استاد … گاه حجم یک کلاغ کنتراست یک تابلو را حفظ می‌کند …

به ستاره که برایم یادآور شد و نازی
ژوئن 11, 2008

هیچ‌وقت ، هیچ‌کس ، هیچ‌کدام از دوستان ، هیچ‌کدام از این همه آدم که می‌شناسی ، تو را تا بی‌نهایت همراهی نمی‌کنند … همه آدم‌هایی که می‌بینی یا همه آنهایی که از کتاب‌ها برای خودت اسطوره ساخته‌ای … یا حتی همه ی آنهایی که در خیال با تو زندگی می‌کنند و به اصطلاح خودت تو [...]

لعنت بر 4 سالی که بیهوده گذشت … بر همه‌اش
ژوئن 5, 2008

خیلی راحتتره که سوژه رو تو عکس fade کنی … گور بابای همه ی مرده‌ها و زنده‌ها … گور بابای همه ی عشق‌های دنیا … خواهم رفت از این خاک غریب به پیاله‌ای و اندوهی … john F.Nash شاید زشتی کراوات رو معادله ریاضی کنه ولی حتی من هم نمی‌توانم رابطه‌های انسانها را معادله کنم [...]

به همه دوستان آن شب و دکتر الهی
ژوئن 3, 2008

همه معبودهای من – 1 آرین جان به درک که غلط املایی زیاد داره … مگر کم غلط داشتم که نوشته‌ام غلط املایی نداشته باشد … مهم این سه‌تار من است که دارد جر می‌خورد و نمی‌داند که برقصد یا نرقصد و این مغز من که بعد از سه و سال و نیم به نتیجه [...]

به سمیرا که برایم بی‌نهایت است
ژوئن 2, 2008

یک پیام که حجمش به اندازه ی یک عمر بود … یک زلزله … و پیامی در راه … دوباره بوی علف … یک عده خر هم پایین پنجره اتاقم دارند سینه می‌زنند … مرور داستان من و تن و تن تنن و … دوباره من و نازی … نمی‌دانم رمز این چیست که همیشه [...]

به فروغ ،‌توپ چل تیکه‌ام ، علیزاده ، پناهی ، شریعتی و نانسی عجرم
مه 26, 2008

شکست در زندگی فقط عشقی نیست . تو تمام آرزوی کودکی‌ات را در یک توپ که از دایی مادرت هدیه گرفته‌ای جمع می‌کنی ، یک روز همه‌اش را باد می‌کنی ، 5 دقیق باهاش بازی می‌کنی و کلاس 4 ابتدایی هستی . پسر همسایه دیوار به دیوارتون که از قضا بهترین دوستت برای بازی هم [...]

به پدر و مادرم که همیشه بودند و بودن را به من آموختند و پدربزرگم که رستم را به من شناساند و هرمس به خاطر «ابرها»یش
مه 23, 2008

چه قدر دنیا بزرگ است . کیا و ضیا طبسیان هم بازیشان گرفته و می‌خواهند که مرا از حال و هوای فردوسی درآورند ولی مگر می‌شود این همه را نگفت . کیومرث که پدر اول کل عالم بود ؛‌ سیامک ، اولین کشته هستی به دست دیوان ؛ هوشنگ فرزند سیامک ؛ طهمورث ،‌ جمشید [...]

به استاد بنان به خاطر تصنیف کاروان
مه 22, 2008

به اندازه ی فاصله زمین تا آسمان بین «عشق» و «عشق» فاصله است و من بر سر دوراهی آن مانده‌ام که به راستی کدام درست است و چگونه باید زیست و هرچه بیشتر می‌گردم ، کمتر همدردی می‌یابم و از این علامت سوال هم هیچ راه گریزی نیست و اگر هرکدام را انتخاب کنم ، [...]

به رویا و یک ناشناس آشنا
مه 21, 2008

این آغاز ، آغازی دیگر از مهواره‌های آسمانی است ….. تفکر ناب زمینی …. تمام داشته‌ها ، تمام باورها ، تمام حقیقتها ، تمام توهم‌ها ؛ همه و همه لحظه‌ای به کنار ….. تصور کنید ….. فقط من و من ، تنهای تنها ….. اگر زندگی می‌کنم ، این در حقیقت من هستم که زندگی [...]

مرغ سحر
دسامبر 20, 2007

مرغ سحر ناله سر کن ، داغ مرا تازه تر کن ز آه شرربار ، این قفس را ، بر شکن و زیر و زبر کن بلبل پربسته ز کنج قفس در آ ، نغمه آزادی نوع بشر سرا وز نفسی عرصه این خاک توده را پر شرر کن ظلم ظالم ، جور صیاد ، [...]

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.